Jangal
سیب سرخی را به من بخشید و رفت ساقه سبز دلم را چید و رفت عاشقی های منو باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد ............بی مروت گریه ام را دید و رفت باغ هجرش را مدارا می کنم گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت
باران
چه مغرورانه اشک ریختیم، چه مغرورانه سکوت کردیم، چه مغرورانه التماس کردیم، چه مغرورانه از هم گریختیم , غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خدا،هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان...
باران
بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند تو از نژاد آب باش و مثل چشمه با مهربانی در دل آنها راه باز کن...
باران
به جای موفقیت در چیزی که از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت می برم .
باران
احکام عشق: دیدنت واجب بوسیدنت مستحب سکوتت مکروه نبودنت به خدا حرام
باران
چقدر سخت است خندان نگه داشتن لبها در هنگام گریستن قلبها...
باران
دست خودمان نیست كه روی حرفمان نمی مانیم ما بر زمینی ایستاده ایم که هر روز خودش را دور می زند...
باران
تلاش نکن که زندگی رو بفهمی زندگی رو زندگی کن! تلاش نکن که عشق رو بفهمی عاشق شو...
باران
گاهی باید کم باشی تا نبودنت احساس بشه نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت بشه.
باران
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است. مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟ صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد. مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟ صاحب فروشگاه: ... طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی هر کاری را که سایر طوطی ها انجام می دهند، انجام داده و علاوه بر این توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را نیز دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسیده و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار ! مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟ صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر ارشد صدا می زنند!
باران
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم
باران
نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىریختم. چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش
باران
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
باران
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!