❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ا...
من تو را می خواهم ...
لطفا همه ی خودت را به من بده ...!!
سید کمال
دیوار به دیوار همسایه ی دلت می شوم اما تو مثل شهروندان بالای شهر از هم سایه ات بی خبری
سید کمال
اگر این باران و این عطرهای معلق اجازه بدهند کمی شعر مینویسم دور از تو، دور از خودم دور از دنیایی که رویاهای مرا بلعیده، من باید یاد بگیرم که از هر چیزی عشق و خاطره نسازم، شاید منظوراین باران اصلا من و تو نباشیم!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
همه ی کفش های دنیا را مهیا می کنم تا برای رفتن پایت را در یک کفش نکنی...!
سید کمال
فکرنکنی ازعشق تومن دل برگیرم ترکروی توکنم یاردگرگیرم بعدصدسالاگرسنگ قبرم برکنی کفن پاره کنم عشق توازسرگیرم
سید کمال
كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
در خواب گریه می کردم.خواب دیدم که تو مرده ای بیدار شدم و اشک از گونه هایم جاری شد. در خواب گریه می کردم.خوا دیدم که تو از من جدا شده ای.بیدار شدم و مدتی دراز به تلخی گریه کردم. در خواب گریه می کردم. خواب دیدم که تو هنوز دوستم می داری بیدار شدم و باز سیل اشک از چشمانم فرو ریخت. هر شب تو را به خواب می بینم که به مهربانی لبخند می زنی و من لرزان لرزان به پاهای عزیزت می اندازم.تو به حالت غمناک به من می نگری سر زیبای خود را تکان می دهی و مروارید تر اشک از چشمت فرو می ریزد. آنگاه آهسته کلمه ای به من می گویی و دسته ای از گلهای سپید به من می دهی اما چون بیدار می شوم از دسته گل اثری نیست و آن کلمه را نیز فراموش از یاد برده ام.
سید کمال
پیدایت کردم محکم دستانت را چسبیدم که گم نشوم یادم نمی آید دست تو را در کدام نظاره در پیچ کدام فکر رها کردم..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تو منتظر بودی تا من قدم اول را بردارم،من منتظر بودم تا تو قدم اول را بر داری و اینچنین شد که هردو درجا زدیم و به هم نرسیدیم!!!
سید کمال
و تو هم تمام میشوی یک روز... من با تمام ِ پایان ها کنار آمده ام
سید کمال
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد خوش به حال تو که خودت را راحت کردی یک خط کشیدی تنها ... آن هم روی من ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
حس غریبی ست دوست داشتن
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....
وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد
ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده
به بازی اش میگیریم .....
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !
هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....
تقصیر از ما نیست ...
تمامی قصه های عاشقانه
این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!
kamran
لم تنهای تنهاست دیگه از همه سیره / ولی با همه درداش برای تو میمیره