سید کمال
چه شباهت متفاوتی بیت ماست ، تو دل شکسته ای ؛ من دلشکسته ام !
kamran
تو آن چنان نجیبی که صحرا نمی شود! از شرم خنده های تو گل وانمی شود! در نازکای ترد نگاهت حکایتی است افسوس شرح آن همه اینجا نمی شود! رفتی و من تمام خودم را گریستم این لخته های اشک که حاشا نمی شود هی دور می شوی همه ام را عجیب تر این من چرا به دست غزل ما نمی شود مجنون! شکوه بی کسی ات را ترانه باش شیرین دهن به گفتن لیلا نمی شود...
سید کمال
چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم آمدنت را سکوت کردم. داشتنت را سکوت کردم. رفتنت را سکوت کردم. انتظار بازگشتت را هم..... حالا نوبت توست... باید در سکوت به تماشا بنشینی سوختنـــــــــم را
سید کمال
هیچـــ كســ ویرانی ام را حســـ نكرد روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟ کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . . مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! ! نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار . . .
سید کمال
دیدگانت را نبند...! نگاهت را ندزد...! تو که میدانی آیه آیه ی زندگیم از گوشه ی چشم هایت تلاوت میشود...
kamran
هروقت گریه می كنم سبك می شوم عجب وزنی دارد چند قطره اشك...!
kamran
کاش آدم ها هم مثل بچه ها تظاهر کردنشون زیبا بود...!
kamran
مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد
سید کمال
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای ! پــــُر از کـلیـشه … پـــُـر از تـهـوع … جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی : ” ســرد اسـت “… یـخ نمـی کنـی … حـس نـمی کنـی … کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه چـه سرمایـی را گـذرانـدم …
سید کمال
میــخــوامـ یــِ قَـــصــریـِ بِســـازَمــ پَـــنجره هاشــ آبِــی باشــِ مَــن بـاشَــمُ تُــو بـاشیِــِـُ یِـــکــ شَــبِ مَهتـــابیـــ بــاشِــهـِ
سید کمال
گفتم تو شیرین منی... گفتا تو فرهادی مگر...! گفتم خرابت میشوم... گفتا تو ابادی مگر...؟ گفتم ندادی دل به من... گفتا تو جان دادی مگر...؟ گفتم که کویت میروم... گفتا تو ازادی مگر...؟ گفتم فراموشم نکن... گفتا تو در یادی مگر...؟
آزاده ایــرانی
دوست داشتن درست مثل سیمان خیس می مونه مه هرچی بیشر توش بمونی سخت تر جدا میشی و اگر هم بتونی ازش بیرون بیای حتما رد پاهات باقی می مونه ...