فرهاد 72
گوگل: من صاحب همه چیم ،......... ویکی پدیا: من همه چیو میدونم ،............ [!]بوک: من همرو میشناسم ... ... ... اینترنت: من نباشم شما ها هیچین ............. برق: زر اضافی نزنید .
فرهاد 72
به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته؛بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی... انگشت کوچیکه ی عشقمم نیستی.
فرهاد 72
لبهایت را روی لبهایم بگذار بر خلاف غریزه به ساعت نگاه نکن به درک که زمان میگذرد همینکه تیغ هایمان را غلاف کنیم علامتها متوقف خواهند شد زمان را فراموش کن ساعت ساعتِ خون بازیست...
فرهاد 72
خدا دلم زنگ تفریح می خواد باور کن خسته شدم از این کلاس رقصیدن به ساز دنیا ...
فرهاد 72
قرارمان فصل انگور... شراب که شدم بیا... تو جام بیار..من جان... جام را خالی از جان کن...هراسی نیست...فقط تو خوش باش..همین برایم کافی ست...
فرهاد 72
طَعـــم شیرین یافتن را در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم و در این میان سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر ساده بود ..
فرهاد 72
یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدن...د و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه]اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه : از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد ...
فرهاد 72
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست
فرهاد 72
عمیق ترین درد در زندگی پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
فرهاد 72
بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید، گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی»، یهو یاد عملیات فتح المبین افتادم! تازه سردار آجرلو (مدیرعامل استیل آذین) و سردار جعفری (مدیر عامل تراکتور) و سردار اولیایی (مدیرعامل پاس) پشت خاکریز گیر افتاده بودن و به جلسه نرسیدن!!!!!
..R(_))-((-)M ...021... ...
رهايم مكن .پري بي پر چه سود؟