آزاده ایــرانی
ما که نفهمیدیم فلسفه این قلب قرمز تیرخورده چیه !؟ حالا تیرش هیچی، اون یه قطره خون چه مرگیه !؟ حالا اون قطره خون هم هیچی، چرا روی دیوار توالت میکشن !؟؟
حسین
درون توست اگر خلوتی و انجمنی است برون ز خویش کجا میروی جهان خالیست . . .
Herose
خدایا به من آرامشی اعطا بفرما که نزنم دهن خیلیا رو سرویس کنم : )
Herose
وقتی کسی میمیرد، نزدیکانش واکنشهای شدید و گاه عجیب نشان میدهند؛ غش میکنند، خودشان را میزنند؛ افسردگیهای طولانی و حاد میگیرند... . شاید گمان کنید این رفتارها از سر ناراحتیست (که هست) اما این همهی داستان نیست واکنشها به مرگ عزیزان گاه بیش از حد، هیستریک و هیجانیست. وقتی پای صحبت آدمها مینشینید، میفهمید که در یک نقطه مشترک اند؛ همهی آنها مرگ را سرکوب کرده اند. در تمام سالهای زندگیشان، حتی یک لحظه به این واقعیت قطعی فکر نکرده اند که عزیزانشان روزی میمیرند. اگر هم فکر کرده باشند، به سرعت نادیدهاش گرفته اند. این سرکوب هم دلیل دارد. اول اینکه مرگ «حقیقت» دلهرهآوری است که خوشی و راحتی آدمها را میگیرد. به علاوه، آدمها از فکر کردن به مرگ پدر، مادر، فرزند، دوست یا شریک زندگیشان احساس گناه میکنند چون باور پیدا کرده اند که «اگر به مرگ کسی فکر کنی، انگار مرگش را آرزو کرده ای!» یا از این عجیبتر، «به هرچه فکر کنی، اتفاق میافتد!» خلاصه این طور میشود که اغلب آدمها انکارناپذیرترین واقعهی زندگی را انکار میکنند و روزی تاوان سخت این انکار را میپردازند
Herose
امروز یکی از دوستانم را دیدم که شرایط روحی خوبی نداشت .. خودش می گفت به احساسم خیانت شده ..اما اسم اتفاقی که برایش افتاده تجاوز بود .. به او تجاوز شده بود اما اوتعبیر زیبایی داشت از همه ی اتفاقات.. اشک من به پهنای صورتم جاری شده بود و او می خندید و از تمام حرف هایی که تار و پود روح و جانش رابه هم دوخته بود می گقت ... میگفت هر روز به او یاداور می شدم که بی او هیچم ...آه چه حس زیبایی هرروز عصر به دیدار هم توی همان پارک آشناییمان می رفتیم...آه چه لحظات دلنشینی هرروز تمام اتفاقات و سختی های آن روز را برایم تعریف میکرد...آه چه اعتماد ارزشمندی اینها را با افتخار می گقت ...هر چه منتظر شدم نگفت: هر روز من به او زنگ میزدم او هیچ با من کاری نداشت...اَاَاَه چه حس احمقانه ای هرروز به همان پارک آشناییمان می رفتیم.معلوم نیست چند تفر دیگر را اینگونه طعمه قرار داده بود...اَاَاَه چه لحظات تهوع آوری هر روز به دروغ تمام اتفاقات و سختی های آن روزش را برایم میگفت...اَاَاَه چه دلسوزی های تاسف باری.. آخر خونم به جوش آمد به او گفتم چت شده؟!!!دیوانه شدی؟اون یک آدم عــ ... حرفم را قطع کرد.......... #{دیدگاه}

14 سال و 11 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبل
14 سال و 11 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 12 دقيقه قبل