Herose
ما، نسل ِ بوسه های ممنوع بودیم عشق را میانِ لبهای هم، پنهان کردیم تا نمیرد. بعد از ما، شما، نسل ِ آزادیِ بوسه در خیابان خواهید بود عشق را با لبهایتان فریاد بزنید تا زندگی کند.....
نوید
کسی که جاروست، حق ندارد از غبار گله کند!
نوید
انسان موفق کسیست که با لنگه کفش هایی که به طرفش پرتاب می شود، مغازه ی کفش فروشی بزند!
Herose
آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟» - « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری! چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری ! اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...» دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری! اهل حدود چند خیابان عقب ترم » - «نزدیک نانوایی سنگک ؟» - « نه ! بربری » چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری - « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !» - «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری» - « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم ! هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!» از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد! امشب برو سراغ خریدار دیگری» دختر به فکر نان شبش بود و داد زد : «حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟
نوید
هر چی هستی همون باش و هر چه نیستی نگو کاش!
Herose
می آیی ...دل میبندم ... عاشق میشوم ... رویا میسازم ... میروی ... دلتنگ میشوم ... تنها میشوم و میفهمم رویا پایهٔ محکمی برای ٔپلِ زندگی نیست!
نوید
خاطرمان باشد که یاد هم باشیم؛ شاید سال ها بعد در گذر جاده ها (بی تفاوت) از کنار هم بگذریم و بگوییم: آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.
Herose
آن روز ها که با تو بودن آرزویم بود تمام شد امروز با تو بودن یا نبودن فرقی ندارد فقط سیگار باشد، یک خیابان و برگهای زرد پاییزی... من میروم تا دود کنم هستی ام را ..
آرش پارسی
آسمان تعطیل است بادها بیکارند ابرها خشک و خسیس هق هق گریه ی خود را خوردند من دلم می خواهد دستمالی خیس روی پیشانی تب دار بیابان بکشم دستمالم را اما افسوس نان ماشینی در تصرف دارد ...... ...... ...... آبروی ده ما را بردند!
آرش پارسی
یه پروانه را با دستات می گیری بدش می خوای ببینی زنده هست؟ انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه محکم بگیری....می میره دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست