سید کمال
حرفی از الفبا گم شده است
تهی ام
از « ت » بیزارم !!!
از هرچه تکرار و تکرار شدنیست !
حرف من گم شده است
میان این همه واژه ، نمی دانم حرف من با
« سین » شروع می شد ؟
با « عین » ؟؟؟؟
« طا » ... « ب » .... ؟!!!
حرف من بینواست ، هجایی خاموش
سطر سطر کتابم را گشتم
کتاب زندگی من حرف دل نداشت
حرف من گم شده است
نمی دانم کجا ؟ از کی ؟
از « ت » بیزارم ، از تردید
سید کمال
دیشب در میان دستان قدرت تو خفته ام و صبح با هوای سنگین نفسهایت بیدار شدم سرگردانی روحم را در آن خاموشی به تو سپردم اما شکایتی نیست من تنها جرعه ای برای تشنگی تنت بودم سیراب که شدی روحم به باد رفت!!
سید کمال
در سکوت بي امان لحظه ها در شبيخون سکوت در تمناي دلم براي لمس تازگي... فرياد هم ناز مي کند !
سید کمال
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده ي خدا را نا ديده مي گيري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختيت دعا کني به سوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند....
گـلـپــری
چرا تو حالت های امروز حالت "خیلی خوشحال " نداره؟؟؟؟؟
سید کمال
گریه شاید زبان ضعف باشد
شاید کودکانه شاید بی غرور…
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود
می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…
گـلـپــری
اين اشتباه من بود كه كارهاي تو رو با يه (((ش))) اضافه خوندم ................تو به قلبم ((عق))) زدي ومن اونو (((عشق))) ميديدم ....""" تو براي دلم ((ور )) زدي ومن اونو ((شور )) زدن دلت مي ديدم....""" تو اراجيفت رو ((عرَ)) ميزدي ومن همه اونها رو ((شعر )) مي ديدم....""" تو ارزش يه ((اه)) رو هم نداشتي اما من تو رو ((شاه )) مي ديدم......................................................
سید کمال
کاش ماه من روزی بفهمد بين اين همه ستاره و سياره فقط يکی مشتری است همين!
سید کمال
تو می روی ومن فقط نگاهت می کنم!
تعجب نکن چرا گریه نمی کنم!
بی تو ساعتها فرصت برای گریستن دارم.
اما برای تماشای تو
همین یک لحظه باقیست!
سید کمال
خواستم از تو بســـــرايم امـــا واژه ها با عجــز و شرمساري از رُسـتـنـگــاه ِ قلـم گـريختنــد ... من ماندم و خيال ِ چشمانت و گفتگـــوي صامت ِ نـگـاه هايمان که بي نياز از نوشتن بود ...
سید کمال
من خسته ترین واژه تقدیرم! من زیباترین احساس این تفصیرم! من ،خوانا ترین برگ سرنوشتم! من،تنهاترین آدم این زمینم!