سید کمال
بر ماسه ها نوشتم : دریای هستی من از عشقـــــــ توست سرشار این را به یاد بسپــــــــــــــــــــــ ــــار!! بر ماسه ها نوشتی: ای همزبان دیرین این آرزوی پاکیست اما به باد بسپــــــــــــــــــــــ ـــار...
سید کمال
من همینم ... نه چشمان آبی دارم ؛ نه کفش پاشنه بلند ، کتانی میپوشم ! روی چمن ها غلت میزنم .... نگران پاک شدن رژ لبم نیستم ؛ خالصانه همینم ! مرا اینگونه اگر میخواهی ، بســــــــــــــــــم الله ... !!! . .
سید کمال
بهشت لبانت چقدر هوس انگیز است ! بعضی وقتها هوس چیدن به سرم میزند ، دست خودم نیست ، حوای دلم آدم شدنی نیست . . .
سید کمال
خواب ! چه کار بی معناییست وقتی که عاشق باشی ...
سید کمال
یادت امشب نم نم.. مـــــرا...خیس نبودنت می کند ...ببــار ای بــاران مهــربانی..بر تن تشنـــه ی دیـــدار تــو
سید کمال
شکوفه می دهد.. درخت تنهایی های من.. شاخه های خشکیده اش.. یادگار زخم هایی کهنه است.. که از کوران نامردی ها برجای مانده.. با بوسه هایت آبیاری کن این سرو شکیبا را.. بگذار میوه های این درخت طعم محبت بدهند ...
سید کمال
روزے هــزار بار بایـد براے دوستانم توضیح بدهم، که.. در دنیاے بیرون از شعرهـایم پاے هیچ عشقے وسط نیست !! بـاور که نمے کنند، جان ِ تـــو را قسم مے خورم
سید کمال
هوسـ کردهـ امـ کهـ تو باشیـ مـنـ باشمـ و هیچکسـ نباشد آنگاهـ داغتریـنـ آغوشـ ها را از تـنـتـ و شیریـنـ تریـنـ بوسهـ ها را از لبانتـ بیرونـ بکشمـ بهـ تلافیـ تمامـ روزهایـیـ کهـ میخواهمتـ و نیستیــــ ...
سید کمال
ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار... منو از خاطره کم کن تا ابد خدانگهدار...
سید کمال
دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت نه به یکبار و به ده بار که صدبار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو
سید کمال
در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟ مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟ من به آن محتاجم !
سید کمال
مهـــربانم .... آنقـدر شاعـرم امشب که فقـط ، سایـه مهر تـــــو را کــــم دارم ....! . . .
سید کمال
تو بر میگردی از جاده... دلت درگیر رفتن نیست... داری دنبال کی میری؟!!! واسه تو هیچ کسی من نیست... تو بر میگردی از جاده سر تنهایی های من نمیری چون دلت اینجاس... تو محکومی به برگشتن....