دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حسین پناهی.

جزئیات گروه

شناسه 112
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 450 پست
عضو 388 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 66
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 330
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 175

کاربران گروه

(386 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

حسین پناهی
شناسه‌: 112 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
H!DeN
imagess.jpg H!DeN

سلام ای زندگی, ای ملال ِ بی پایان ....

H!DeN
imagesj.jpg H!DeN

این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر، تا از کرم کور بی دست و پا پروانه ای بسازد هزار رنگ!

H!DeN
136925.jpg H!DeN

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان/ نه به دستی ظرفی را چرك می كنند/ نه به حرفی دلی را آلوده/ تنها به شمعی قانعند و اندكی سكوت...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
H!DeN
index.jpg H!DeN

هم چنان حالم خوب نیست ! احساس می کنم شکست خورده ام ، در زمان ُ در عرض ! از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ... نمی دانم ... احساس می کنم ، کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

H!DeN
images.jpg H!DeN

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ...

امیرفال
امیرفال

پـــنـــاهی ام . . . !

پـریـسـا
پـریـسـا

نیـاز نیـست اطـرافمـون پـر از آدم بـاشـه، همـون چنـد نفـری کـه اطـرافمـون هستـن آدم بـاشـن کـافیـه ..

آریــَــن
1349811703170815_large.jpg آریــَــن

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم ناگهان . . . //

باران بهاری
باران بهاری

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ... خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست.

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرفال
امیرفال

من هیچ ندارم، آقا !

این ارسال را بازنشر کرده است.
علیرضا22
603996_346868552081855_1650195722_n.jpg علیرضا22

می دانی؟ یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است! و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی: بگذار منتـظـر بمانند!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
امیرفال
امیرفال

تو این دنیای هیشکی به هیشکی ، این یکی دستت باید آن یکی دستت ُ بگیره!

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرفال
امیرفال

من : چه طوری پیدات کنم ؟ ..... نازی : با قطار بیا جنوبُ آن جا پیاده شو ! هر کجا بابونه دیدی ، بو کن ! من اون جام !

این ارسال را بازنشر کرده است.
...V_
...V_

من را دوست دارم ، ولی از ها میترسم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
دینا
دینا

سپهر را من، نيلگون شناختم چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود /خدا کران بی کرانه ی شکوه پرستش من بود و شيطان، اسطوره ی تنهايی انديشه های هولناک من /اولين دستی که خوشه ی اولين انگور را چيد دست من بود ...