دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حسین پناهی.

جزئیات گروه

شناسه 112
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 450 پست
عضو 388 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 66
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 330
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 175

کاربران گروه

(386 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

حسین پناهی
شناسه‌: 112 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
BaHaRe
BaHaRe

این جایم بر تلی از خاکستر پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان میدهم!!!

BaHaRe
BaHaRe

"همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه"

BaHaRe
BaHaRe

من حسینم پناهی ام من حسینم , پناهی ام خودمو می بینم خودمو می شنفم تا هستم جهان ارثیه بابامه. سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش وقتی هم نبودم مال شما. اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم با من بگو یا بذار باهات بگم سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو ها؟!

BaHaRe
BaHaRe

بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت!!!

BaHaRe
BaHaRe

هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند!!!

BaHaRe
BaHaRe

بر می گردم با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت!!!

BaHaRe
BaHaRe

و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم!!

نیما صابری
نیما صابری

... و رسالت من اين خواهد بود، تا دو استکان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم، تا در شبي باراني آن ها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش کنيم.

نیما صابری
نیما صابری

بيراهه رفته بودم، آن شب دستم را گرفته بود و مي کشيد، زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت.

نیما صابری
نیما صابری

به خانه مي رفت، با كيف، و با كلاهي كه بر هوا بود، چيزي دزديدي ؟ - مادرش پرسيد - دعوا كردي باز؟ - پدرش گفت - و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد، به دنبال آن چيز كه در دل پنهان كرده بود ؛ تنها مادربزرگش ديد، گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش، و خنديده بود.

نیما صابری
نیما صابری

اولين اشک را من ريختم ، بر جنازه ي زني که قوطه در شير و خون کنار نارگيلي مرده بود ! بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سـکسه ... !

نیما صابری
نیما صابری

براي اعتراف به کليسا مي روم، روي در روي علفهاي روئيده بر ديوار کهنه مي ايستم و همه گناهان خودم را يکجا اعتراف مي کنم، بخشيده خواهم شد، به يقين علفها بي واسطه با خدا سخن مي گويند.

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
Panahi001.jpg نیما صابری

ميزي براي کار، کاري براي تخت، تختي براي خواب، خوابي براي جان، جاني براي مرگ، مرگي براي ياد، يادي براي سنگ ؛ این بود زندگی ...

نیما صابری
نیما صابری

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان، نه به دستی ظرفی را چرک میکنند، نه به حرفی دلی را آلوده ؛ تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت ...

نیما صابری
نیما صابری

سیاه سیاهم، با زرد هماهنگم کن استاد! گاه حجم یک کلاغ، کنتراست یک تابلو را حفظ میکند