*محـمــدامـیـنــــــ *
هیچ وقتــــــــــ هیچ وقتــــــ نقاش خوبی نخواهمــــــ شد امشبــــ دلی کشیدمـــــــ شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانمــــــــ در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند "حسین پناهــــــی"
آناهیتا
سردمه!!مثل یک سگ که تو یه جنگ سگی،حس بویاییش ،رفته باشه از دست!
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
به ساعت نگاه می کنم: / حدود سه نصفه شب است / چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم / و طبق عادت کنار پنجره می روم / سوسوی چند چراغ مهربان / وسایه های کشدار شبگردانه خمیده / و خاکستری گسترده بر حاشیه ها / و صدای هیجان انگیز چند سگ / و بانگ آسمانی چند خروس / از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام / و خوشحال که هنوز / معمای سبز رودخانه از دور / برایم حل نشده است / آری!از شوق به هوا می پرم / و خوب می دانم / سالهاست که مرده ام . " حسین پناهی "
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
مگسی را کشتم / نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است / و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است / طفل معصوم به دور سر من میچرخید/ به خیالش قندم... / یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم......! / ای دو صد نور به قبرش بارد / مگس خوبی بود/ من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد / مگسی را کشتم ... " زنده یاد حسین پناهی"
namakdoon
خدا رو شکر ما دیگر فقیر نیستیم،دیروز پزشک آبادی گفت چشم های پدرم پر از آب مروارید است.!!!!!!!!!!!! (حسین پناهی)
azih
از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است,آنها که لب گشودند خورده شدند آنها که لال ماندند میشکنند!دندانساز راست میگفت :پسته ی لال سکوتش دندان شکن است.........(حسین پناهی)
namakdoon
دل ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور، گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نبوده است...
namakdoon
حرمت نگهدار گلم ، دلم ، كه اين اشك ها خون بهاي عمر رفته ي من است...
namakdoon
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند سند زده ام یک جا همه را به حرمت چشمان تو مهر و موم شده با آتش "سیگار" متبرک ملعون که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
چقدر شبیه مادرم شده ام / چرا نمی شناسی ام ؟ /! چرا نمی شناسمت ؟ / می دانم که مرا نمی شنوی / و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم / دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و / به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند / با توام بی حضور تو / بی منی با حضور من / می بینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند / همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم / و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم / و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند / نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند / . باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.... " حسین پناهی "
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
من بانوی تاج دار ِ عشقم را / که در قصر غصه و سوسن سکنا دارد / شبانه به کوچه های سر گردانیم دعوت می کنم / بانوی عشق من/ با تاج سوسنش / پا برهنه و گرسنه به کوچه های سرگردانی من می آید. / آخرین بار / او را به جایی بردم / تا به وضوح ببیند / اژدهای هزار چشمی را / که بر پیچک هزار پیچ شاخک هایش/ گنجشکی تنها / گل سرخی را / در آواز پیوسته صدا می زد . . " حسین پناهی "