محمد
به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی ؟ مادرش پرسید دعوا کردی باز؟ پدرش گفت و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود تنها مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود از: حسین پناهی
محمد
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت از حسین پناهی
محمد
حراج کردم همه رازهایم را یک جا دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشکها خون بهای عمر رفته من است سرگذشت کسی که هیچ کس نبود و همیشه گری می کرد بی مجال اندیشه به بغض های خود تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟! و به کدام مرام بمیرد آری گلم دلم ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند از : حسین پناهی
محمد
برایم دعا کن ! چشمان تو گل آفتابگردانند ! به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ! هزارمین سیگارم را روشن می کنم .... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم .... از : حسین پناهی
محمد
می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد ، چقدر مشکل است !؟
محمد
نیستیم .... به دنیا می آییم ، عکس ِ یک نفره می گیریم ! بزرگ می شویم ، عکس ِ دو نفره می گیریم ! پیر می شویم ، عکس ِ یک نفره می گیریم ... و بعد دوباره باز نیستیم ... از : حسین پناهی
محمد
نیمکت کهنه ی باغ خاطرات دورش را در اولین باران ِ زمستانی از ذهن پاک کرده است ! خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم ! خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی .... از : حسین پناهی
محمد
به آتش نگاهش اعتماد نکن ! لمس نکن ! به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند ! به سرزمینی بی رنگ ، بی بو ، ساکت ! آری ! بگریز و پشت ِ ابدیت ِ مرگ پنهان شو ، اگر خواستار جاودانگی ِ عشقی ! از : حسین پناهی
محمد
مرا ببخش ... ولی آخر چه گونه می شود عشق را نوشت ؟
محمد
عشق را چگونه می شود نوشت ؟ در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ، دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم ، که در آن دلی می خواند : من تو را ، او را ، کسی را دوست می دارم ! صداها ! صداها ! گوش کن ! از زیر ِ پنجره تابوت می برند ! نه ؟ از : حسین پناهی
محمد
نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ، آواز که خواند تازه فهمیدم ، پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! از : حسین پناهی
محمد
پس این ها همه اسمش زندگی است.... دلتنگی ها ، دلخوشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها.... حتی اگر تعدادشان ، به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد ! از : حسین پناهی
محمد
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد.. خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم. حسین پناهی
azih
پشت چراغ قرمز پسرکی با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت:چسب زخم نمیخواهید؟پنج تا صد تومن.آهی کشیدم و گفتم تمام چسب زخمهایت را هم ک بخرم نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو.....