نیلوبانو ^_^
مگسي را كشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است ،طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم... یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...!
علیرضا22
جز حضور تو ___________ هیچ چیز این جهانِ بی کرانِ را جدی نگرفتم... حتی عشق را...!!!!
elysiume
زندگی، ای زندگی! عنکبوت سیری را می مانی که به یمن عادت دیرینه، پروانه های بی دلیل را در نور وسوسه تور می کنی! زین روست به یقین که آسمان و زمین از غبار رنگ این همه بال رنگین است و چه غمی دارد معصومیت این همه رنج نا هم آ هنگ !
شــِــیـــــدآ
هنوز هم زمين گرد است و منجمين پير ِ کنجکاو ، از پشت تلسکوپ هاي مسخره شان ــ که به مرور به خرطوم فيل هاي تشنه شبيه مي شوند ــ به دنبال ِ ستاره ي ناشناخته ي تازه تري مي گردند ! به من بگو ! فرزانه ي من ! خواب بهتر است يا بيداري ؟..................................
شــِــیـــــدآ
تو اين دنياي هيشکي به هيشکي ، اين يکي دستت بايد آن يکي دستت ُ بگيره ورنه خلاصي .... خلاص ! ...................
شــِــیـــــدآ
من ياد گرفتم چه جوري شبا از روياهام يه خدا بسازم و دعاش کنم که : عظمتت ُ جلال ! امروز هم گذشت و هيشکي ما رُ نکشت ! بعدش هم چشما رُ مي بندم و دلُ مي سپارم به صداي فلوت يدي کوره ، که هفتاد سال ِ تمومه عاشق يه دختر چهارده ساله ي بوره ! من هم عشق ِ سياهم سوت مي زنم تا خوابم ببره .... ..........
μøℌαмα∂ґℯẕαヅ
لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند محکمند … خوش به حالشان که لنگه همند . . . (حسین پناهی)
μøℌαмα∂ґℯẕαヅ
نـــیم ســاعت پیش خــدا را دیدم قـــوز کرده با پالتــوی مشــکی بلندش ســـرفه کنان در حــیاط از کنار دو سرو ســیاه گذشت و رو بــه ایوانی که من ایستاده بودم آمــد آواز کــه خواند تـــازه فهمیدم پـــدرم را با او اشتباهی گرفتـــه ام..!
امیرفال
از بی سیگاری میزنم زیر آواز و اینقدر میخونم... تا... این گلوی وا مونده وا بمونه....
باران بهاری
به ما می گفتند نباید پپسی بخورید ؛ گناه دارد! وقتی به تهران آمدم اولین کاری که کردم از یک دستفروشی یک پپسی گرفتم ؛ درش تالاپ صدا کرد و باز شد. بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است ؛ آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین است.
علیرضا22
می دانی چیست ؟ به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ، بلکه مشکلات زندگی اند ! می بینی ؟ می بینی به چه روزی افتاده ام ؟ حق با تو بود ! می بایست می خوابیدم ! اما به سگ ها سوگند ، که خواب کلکِ شیطان است ، تا از شصت سال عمر ، سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند ! می شود به جای خواب به ریلها و کفش ها و چشم ها فکر کرد و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ، کفش های آدمی اند ! می شود به زنبور هایی فکر کرد که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند ! می شود به تشبیهات خندید ! به زمین و مروارید ! به خورشید و آتشفشان ! به ستاره ها و فرزانه های عشق ! به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر ! به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی ! تصور کن ! هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ، از پشت تلسکوپ های مسخره شان ــ که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند ! به من بگو ! فرزانه ی من ! خواب بهتر است یا بیداری ؟ حسین پناهی