✔ عـلـ[بابا]ــی
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد / داند که روز گردد روزی شب شبانان / باور مکن که من دست از دامنت بدارم / شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان / ! ... /
فردایی دیگر
با همه بی سر و سامانیم /باز به دنبال پریشانیم /طاقت فرسودگی ام هیچ نیست /در پی ویران شدنی آنی ام /آمده ام بلکه نگاهم کنی /عاشق آن لحظه توفانی ام
فردایی دیگر
جز بر درت ای دوست گدایم نکنی /بادرگه غیراشنایم نکنی/ بیش ازهمه ازفراق می ترسم من/ جانا به فراق مبتلایم نکنی...
ᾋṨἬἝƓἬ
چه بازیچه خوبی بودم برای دنیا... (:
فردایی دیگر
همين عقلي که با سنگ حقيقت خانه مي سازد/ زماني از حقيقت هاي ما افسانه مي سازد/ سر مغرور من! با ميل دل بايد کنار آمد/ که عاقل آن کسي باشد که با ديوانه مي سازد
✔ عـلـ[بابا]ــی
در انتهای روز، امروزم را به باد خواهم سپرد ... و امشب را کنار پنجره بیدار میمانم ... میدانم که بامداد ... امروز دیگری را با خود می آورد تا من ... دوباره آن را بسپارمش به باد ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
کنار تو هستم، که یار تو هستم ... که بیش از خودت بی قرار "تو" هستم ... چه با هم چه تنها چه حالا چه فردا ... چه در آسمان و چه خاک و چه دریا ... نترس از سفر ها، که یار توهستم ... نترس از خطرها، کنار توهستم! ... / [افشین یدالهی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوای قریه بارانیست ... کسی از دور می آید ... کسی از منظر گلبوته های نور می آید ... نگاهش بوی جنگلهای باران خورده را دارد ... و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد ... دل من سخت می گیرد ... هوای قریه بارانی ست ! ... / [محمد شمس لنگرودی]
فردایی دیگر
از اون روزای شعری روح ادمه ...بوی پاییز مشام ادمو عاشق میکنه ..تو این هوا دلم ادم حتی شده شکست عشقی هم میخاد..
فردایی دیگر
اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم * اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم * * من از عمری که با زاهد فنا کردم * * من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم *
فردایی دیگر
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد/ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم....
✔ عـلـ[بابا]ــی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی / تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی / عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی / ! ... /
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
14 سال و 4 روز و 1 ساعت و 53 دقيقه قبلکاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دل داده را ملامت گفتن چه سود دارد؟
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوب روی خوش رو
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکر فروش مصری حال مگس چه داند!
این دست شوق بر سر وان آستین فشانان
شاید که آستینت بر سر زنند «سعدی»
تا چون مگس نگردی گرد شکر دهانان
سعدی