دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

يك منطقه آزاد واسه تمام كاربران عزيز دنبالر ....


لايك گروه فراموش نشه .....
همون طور كه از اسمش پيداست اين منطقه آزاده در مورد هر چي دلتون ميخواد ميتونين مطلب بزارين اما خواهشا از گذاشتن مطالب كپي خودداري كنيد . باتشكر .....

جزئیات گروه

شناسه 1601
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 8659 پست
عضو 388 کاربر
طرفدار 117 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 65
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 2
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 17

کاربران گروه

(386 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

منطقه آزاد ....
شناسه‌: 1601 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
علیرضا ait20
علیرضا ait20

بابا این ۳ نفر ( @OM!D ( کلاه قرمزی خاندان ) و @♥♥ دنيا ♥♥ و @¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°` ) چیه پایه و بنیه ای دارن ...... امروز تقریبا هر کدوم ۱۲ تا پست اونم توی گروه منطقه ازاد گذاشتن دمشون گرم من که ۴ تا پست گذاشتم خسته شدم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ادامه داستان: عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی

علیرضا ait20
علیرضا ait20

قابل توجه خانوم ها ::::::::::: وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمیتواند جلوی او را بگیرد تنها چیزی که او را از داشتن شما باز میدارد یک زن جدید است دشمنی از جنس خودتان !

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ادامه ي داستان: معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد. کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم.

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

وقتی زری حامله شد.... زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت:

علیرضا ait20
علیرضا ait20

یکی از دغدغه های دوران کودکی من این بود که "نخ" وسط نبات چی کار می کنه آخه؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

گاهی اوقات … آدم دلش یک آشپزخانه آرام یک لیوان چای و مادرش را می خواهد

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

همه ي صفحه پر شده از پست هاي عاشقانه

¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

کاش جزای تنهایی مرگ بود آن وقت کسی ازترس جانش کسی را تنها نمی گذاشت

¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

این روزها احساس میکنم چقدر شبیه سکوتم … با کوچکترین حرفی میشکنم …

¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

چرا دیوونگی نسبت به حساب نمیاد؟ مثلا بگن تو چه نسبتی باهاش داری؟؟؟من بگم دیوونشم

¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

زنده باد مــــــــادر…. گفتم: مادر گفت: جانم گفتم: درد دارم گفت ب جانم.! گفتم: خسته ام گفت پریشانم.! گفتم: گرسنه ام گفت: از سهم نانم.! گفتم: کجا بخوابم.؟ گفت روی چشمانم. اما یک بار هم نگفتم مــــــــــادر”…. من خوبم شادم همیشه برایش از درد گفتم.!!!!!!!!!وچه صبورانه به حرفهایم گوش میدهد

¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم ...

¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•.¸¸.•°`
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...

بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر… ابر، ابر گریه دارم…!!