از یاد رفته...
دلــــم بالــکنی می خواهـــد رو به شهـــر... و کمی بـاد خنکــــ و تاریکـــــی ... یکــــ فنجان بــزرگــــ قهوه ... یکـــ جرعه تــو ... یکــــ جرعه من ... و سـکوتـــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشـــد ... بی کلام... ...
از یاد رفته...
بــهـ سلامتـے مخاطبـــــــ خآص دلمـــ کهــ با کـاراش ثـابتــ کرد ارزش ِ خـاص بـودטּـو دارهـ و بـا وجـودش احسـاس ِ خـاص بـودטּ میکنـم ♥
از یاد رفته...
دریای نگاهت آرام بود جذب موج های مهربانیت شدم... نمی دانستم در پس آنهمه آرامش طوفانی نهفته خشمگین چنان در هم کوبید احساسم را غرق شدم... خسته شکسته غمگین ببین چطور بازیچه ی جزر و مد احساست شدم...
از یاد رفته...
نــه از تنهــایــی مــیتــرســم، نــه از تنهــا مــانــدن! تــرســم از تنهــا بــودن، در كنــار دیگــــــری ســت . . .
از یاد رفته...
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
❤ ●•• ☂ ••● ❤
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام ...
❤ ●•• ☂ ••● ❤
عیــــد من آنــ روزی استـــــــ کهــــ زحمتـــ یکــ ســـال دهقان شامـــــ یکـــ شب پادشاهـــــــ نباشــد ...
ßάßάk яєzάiє
توسط موبایل در
Im in love
از خدا خواستم خراب بشه آسمونم...
از یاد رفته...
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم /// الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
از یاد رفته...
بغل کردنت بوی ناب میده هنوزم داره آرامش میده قلب کوچیکمو هنوزم بغل کردنت می بره نفسای بی امونمو هنوزم می گیره هوش و حواسو ازم هنوزم بغل کردنت از دنیا بی خبرم میکنه هنوزم مثل رویای محال میمونه واسم هنوزم!!
از یاد رفته...
دلم برايت تنگ مي شود گرچه اينجا نيستي هر جا مي روم يا هر كار مي كنم صورت تو را در خيال مي بينم و دلم برايت تنگ مي شود دلم براي همه چيز گفتن با تو تنگ مي شود دلم براي همه چيز نشان دادن به تو تنگ مي شود دلم براي چشم هايمان تنگ مي شود كه پنهاني به هم دل مي دادند دلم براي نوازشت تنگ مي شود دلم براي هيجاني كه با هم داشتيم تنگ مي شود دلم براي همه چيزهايي كه با هم سهيم بوديم تنگ مي شود
shabgard_tanha
نه عزيزم، تقصير تو نبود مقصر معلمت بود كه بهت ياد داد جاي خالي رو پر کني!!!!!