رهـــــــــــ ـا
زندگی به تعداد لحظاتی که توش نفس می کشی نیست به تعداد لحظاتیه که توش نفست بند میاد !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد... و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده است. همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است..... و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است. باز کن پنجره ها را، ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سرو سینه گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد..... [مبارک!] خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن! (فریدون مشیری)
✘ farHad ✘
خـــوبـــم مثــل پــدربـــزرگ کــه خـــوب بـــود و مـُــــرد !!
✘ farHad ✘
فحــش ِ بی جـــواب هـم درد دارد ؛ عـشــق ِ بی جـواب جـــای ِ خــود .. !!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگي حس غريبي است كه فقط در دل رخنه ميکند دلتنگي آرايه ادبي سينه است دلتنگي را ميتوان در شب احساس كرد وقتي كه همه جا تاريك است وقتي كه كسي جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي زند و پِي چيزي و گم كرده اي مي گرديم و آن گم كرده كسي و چيزي نيست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ღ ღ عاشق باش عاشق بمون عاشق زندگی کن که عشق یعنی همه چیز ღ ღ
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.
.
.
آیینه پرسید: که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .
آیینه به سادگیم خندید و گفت :
احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است
گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!!
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش ،
او برای همیشه دیر کرده است …
.
.
.
رهـــــــــــ ـا
خدایــــــــــــــــــــــــــا بغض راه گلومو بسته دیگه دارم داغون میشم میشه کمــــــــــــــــــــــــــــــکم کنی دیگه طاغتشو ندارم
رهـــــــــــ ـا
ای کــــــــــــــاش سرنوشت از سر می نوشت تو شبای قـــــــــــــــــــدر