aynor
تو نبوسیده مرا می گذری ..این چه رسمی است ميان من وتو ..عاشقانه تو مرا می شکنی ..این چه طنزی است ميان من وتو... در سکوتی و مرا می نگری ...این چه حرفی است ميان من وتو ...وعده ناشدنی هم ندهی... این چه قصدی است ميان من وتو ....نیشخندی ز سر بوالهوسی ..این چه وهمی است ميان من وتو... عمر من کوتاه وبیت غزلی.... این چه صبری است ميان من وتو ....دانم اما تو مرا همنفسی... آن چه روزی است ميان من وتو...
aynor
من از ترس فردای بی تو بودن همه ثانیه ها را به سکوت واداشتم، شاید که تو در همان دیروز من باقی بمانی...! .
aynor
چرا دوباره میرسم به تو///// به هر دری که میزنم////////// چرا؟؟؟؟؟؟
aynor
. تمام سربازهایت را زدم!!!! نه.... ازتو بدم نمی آمد..... می خواستم رخت را ببینم ......اما تو گفتی کیش ......و من مات شدم
aynor
گفت :جبران می کنم ، گفتم کدام را؟ عمر رفته را روح شکسته را دل مرده اما تپنده را؟ حالا من هیچ جواب این تار موهای سپید را می دهی؟ نگاهی به سرم کرد و گفت... وای ... خبر نداشتم چه پیر شدی گفتم :جبران می کنی؟ گفت: کدام را؟
aynor
عشق چیزی است که بی عقلان را عاقل....... عاقلان را عاقلتر ....و آنها را که بیش از اندازه عاقلند .....کمی بی قید میسازد.......
aynor
عشق درون دیگران نیست بلکه درون خودمان است ...ولی برای بیدار کردن آن نیاز به دیگران داریم ...."زمانی که عشق ظاهر میگردد " گذشته را ویران میسازد....
aynor
شبی گفتم به قلیانم : که از جانم چه میخواهی؟؟؟ نوشت با خط دود خود: به دردت میخورم گاهی .....تو بر من مینهی آتش که درد خود کنی تسکین..... منه بیچاره میسوزم تو از حالم چه میدانی؟؟؟؟؟
aynor
با خود گفته بودم کوه تا کوه باید ایستاد ...چه میدانستم دشت تا دشت باید گریخت .....کاشکی عشق به عریانی پاییز بود ....تا کد خدای ده دختر ش را نمیفرخت به دور نمای پوچ شهر...
aynor
چه تلخ محاکمه میشوند "پاییز و زمستان" که برای جان دادن به درختان جان میدهند.... و چه نا عادلانه کمی آن طرفتر همه چیز به نام "بهار" تمام میشود...
aynor
نقاب از چهره بردار.........میخواهمت