دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شهدا در قهقهه مستانه شان و شادی وصول شان عند ربهم یرزقون اند...

جزئیات گروه

شناسه 226
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 1536 پست
عضو 293 کاربر
طرفدار 25 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 108
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 148
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 69

کاربران گروه

(290 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دارالشهدا
شناسه‌: 226 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
mehran313
siog6c_535.jpg mehran313

شنیدین که میگن لباس شهادت تک سایزه ......باید خودمون رو برسونیم به همون سایز تا لایق شهادت بشیم ...

mehran313
si5KOz_535.jpg mehran313

جاذبه رو به زمین نیست، رو به خداست....پی نوشت: شهید که شده باشی خوب می فهمی.....

J_a_♥_a_D
شهید.jpg J_a_♥_a_D

بچه که بودیم...یه دقیقه میرفتیم خونه دوستمون... بهمون میگفتن: مامانت میدونه اومدی اینجا؟؟؟نگران نشه؟؟!! ---------- حالا تو چند ساله اینجایی... مامانت خبر داره اومدی اینجا؟ نگرانت شده ها.... شایدم از نگرانی...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
J_a_♥_a_D
405495_508617289165057_1598064015_n.jpg J_a_♥_a_D

تو جنگ همه فقط گلوله های توپش رو دیده بودن بعد از جنگ هم همه فقط اسم موشک هاشو شنیده بودن تنها باری که همه خودش رو دیدن روز شهادتش بود . . . !!××!!

mehran313
siY7xs_458.jpg mehran313

طلاهایش را که داد، از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت جوان داد زد: خانوم رسید طلاها!! خندید و گفت: من برای پسرم هم رسید نگرفتم.

J_a_♥_a_D
486404_450848654938260_1511079112_n.jpg J_a_♥_a_D

غواص شهید فیروز میرانی: مادرعزیزم سلا م مادرجان از او لین ر و ز یکه پا به سرزمین کربلای خون و شهادت نهادم به دبیرستانی و ارد شده ام که معلمم امام حسین و کتا بم قرآن میباشد پس اگر کسی میخواهد و ارد این دبیر ستان شو د با ید اول خودش را جا بگذارد و بعد وارد دبیر ستان شود مادر جا ن میدا نم از مرگ من نگران هستید نا را حت نبا شید زیرا من راهی را رفته ام که مو لایم حسین رفت و درس هیهات منا الذله رااز سر و ر آزاد گان آموخته ام .

μøℌαмα∂ґℯẕαヅ
IMAGE634806330448064546.jpg μøℌαмα∂ґℯẕαヅ

در روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ اولین گروه آزادگان ایرانی پس از سال‌ها اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق به کشور بازگشتند. .

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
Razmandegan-012.jpg J_a_♥_a_D

هم قد گلوله توپ بود. گفتم: چه جوری اومدی اینجا؟ گفت: با التماس! گفتم: چه جوری گلوله رو بلند می‌کنی میاری؟ گفت : با التماس! به شوخی گفتم، می‌دونی آدم چه جوری شهید میشه؟ لبخندی زد و گفت: با التماس! تکه های بدنش رو که جمع می‌کردم فهمیدم چقدر التماس کرده!

J_a_♥_a_D
599838_305748819515869_2004188669_n.jpg J_a_♥_a_D

از کنار گذر می‌روند اهلِ دنیا جایی که اسم خیابان‌هایش، اسمِ شهداست

میم!
1344858761646870_thumb.jpg میم!

خدایا دل هایمان را از جمله زمینیان بکن و به زمره آسمانیان پیوندبزن

J_a_♥_a_D
246939_130780783733204_242498445_n.jpg J_a_♥_a_D

شب عمليات من جلو بودم و علي پشت سرم،به دو به سمت خاكريز ميرفتيم،اززمين وآسمون آتيش دشمن مي باريد.تويك لحظه كلاه ازسرم افتاد......علي داد زد،كلاتو بردار!خم شدم كلاه رو بردارم كه حس كردم يك گلوله از لاي موهام ردشد و پوست سرم رو خراش داد! برگشتم به علي بگم پسر! عجب شانسي آوردم........... گلوله توي پيشوني علي بود،!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
•٠·˙علی . Áli . 7  •٠·˙
32988.jpg •٠·˙علی . Áli . 7 •٠·˙

از دفتر امام (ره)برای خواندن خطبه عقد ، وقت گرفته شد.روزی که امام(ره) او و همسرش را عقد کرد،شهید سرلشگر علیرضا موحد دانش با دست چپش دست امام را گرفت و بوسید.وقتی بیرون آمدند ،همسرش پرسید چرا با دست راست،دست امام را نگرفتی؟ علی گفت:ترسیدم امام متوجه دست مصنوعی ام بشود و غصه دار شود !!

•٠·˙علی . Áli . 7  •٠·˙
21_8707141309_L600.jpg •٠·˙علی . Áli . 7 •٠·˙

شهدا ، امام زادگانِ عشق اند و مزارشان زیارتگاهِ اهلِ یقین !!

J_a_♥_a_D
306363_245543238899902_1960389370_n.jpg J_a_♥_a_D

بسم الرب شهدا و الصدیقین... + آری حاج همت... تفاوت من و تو در این است كه.......... تو سردارترین «بی سر» وطن هستی... و من... بی سر و پا ترین «سر»دار وطن...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
mehran313
siufT3_535.jpg mehran313

وصیت نامه شهید شکارچی......به پسرم دروغ نگوييد ، نگوييد به سفر رفته ام ، نگوييد از سفر باز خواهم گشت ، نگوييد زيباترين هديه را برايش به ارمغان خواهم آورد ، به پسرم واقعيت را بگوييد . بگوييد گلوله هاي دشمن سينه پدرت را نشانه رفته ، بگوييدخون پدرت بر تمام مرزهاي غرب و جنوب کشورش به زمين ريخته است... اما هنوز ايمان پدرت در تمام جبهه هاي جنگ مي جنگد . به پسرم واقعيت را بگوييد ، بگذاريد قلب کوچک پسرم ازاستعمار و ظلم جريحه دار شود