دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شهدا در قهقهه مستانه شان و شادی وصول شان عند ربهم یرزقون اند...

جزئیات گروه

شناسه 226
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 1536 پست
عضو 293 کاربر
طرفدار 25 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 108
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 148
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 69

کاربران گروه

(290 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دارالشهدا
شناسه‌: 226 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
J_a_♥_a_D
552403_343856219023542_1102347448_n.jpg J_a_♥_a_D

یک تیر به دست راستش زدند، یکی هم به دست چپ؛ تیری به پای راستش زدند و یکی هم به پای چپ؛ برای اینکه از او حرف بکشند. نوجوان روی شنهای بیابان خشک و تفتیده در حال جان دادن بود از تشنگی و از زخم و خون ریزی اما فکر وصال مولا همه این رنجها را برایش شیرین میکرد. از کودکی سقای عزادارانش بود در هیات؛ و راه و مرام سقایت این است که خود لب تشنه باشی اما او بیش از آنکه تشنه آب باشد تشنه حسین(ع) بود... آنروز از صبح تا ظهر زیر آفتاب سوزان با آن همه زخم و جراحت و با لبان تشنه رهایش کردند تا شهید شد و با لبانی ترک خورده و خشکیده و خونین از عطش و با استخوانهای خرد شده و دست و پاهایی قلم شده به محضر مولا وارد شد تا گواهی دهد پایمردی و مظلومیت یاران امام را... به یاد قاسم بن الحسنها به یاد علی اکبرها ... برگرفته از کتاب عطش/ص51

شــِــیـــــدآ
armita.jpg شــِــیـــــدآ

یتیم یعنی... »»»»»»"او" شب عید فقط دلش میخواست ***بابا ***داشته باشد. همین! ـــــــــــروح همه شهدای هسته ای شاد/شهید داریوش رضایی نژاد در کنار فرزندش آرمیتاــــــــــــ

J_a_♥_a_D
532332_115840345227372_875237021_n.jpg J_a_♥_a_D

انشام دوباره بیست بابای گلم .. موضوع: کسی که نیست بابای گلم .. دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم .. معنای یتیم چیست؟ بابای گلم

J_a_♥_a_D
602555_327735190643408_1746696834_n.jpg J_a_♥_a_D

مقصد کربــــــــــلاست... شهــــــــــــــــادت وسیــــــله است... برای کربلایی شدن بایـــــــــــــد برید... از هر آنچه که می بُرَد...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙

بـالـآے جـنـازهـ ء خـونیـنـش ؛ پـرسـیـد : زنـده‌ اے؟!* .. لـرزان گــفـت : هــنـوز نـه ../.

J_a_♥_a_D
318863_2326692783013_233333230_n.jpg J_a_♥_a_D

صرفا جهت خودم........... جان دادند تا خار در پا نداشته باشی.پس حواست رو جمع کن تا خار نشی .............

J_a_♥_a_D
487149_328011613949099_1885243727_n.jpg J_a_♥_a_D

دنیا مشتش را باز کرد، شهدا "گل" بودند و ما "پوچ". خدا آنها را برد و زمان ما را…

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
shahrzad (نبض دنبالر )
shahrzad (نبض دنبالر )

داغی حالیت نیست...

J_a_♥_a_D
267259.jpg J_a_♥_a_D

بيمارستان شلوغ بود. عمليات نبود؛ گرماي هوا همه را از پا درآورده بود. دكتر بهش سرم وصل كرد و گفت بهش برسيد خيلي ضعيف شده. گفت: نمي‌خورم. گفتم: چرا؟ گفت: اينا رو براي چي آوردنن اينجا؟ گفتم: گرمازده شدن خب! گفت: منو براي چي آوردن اينجا؟ گفتم: خب شماهم گرمازده شديد. گفت: پس مي‌بيني بين منو و اونا فرقي نيست. من نمي‌خورم! گفتم به خدا حسين آقا به همه كمپوت گيلاس داديم. فقط اين چندتا مونده. گفت: هر وقت همه‌ي بچه‌هاي لشكر گيلاس داشتند بخورن، من هم مي‌خورم...!!! .... كتاب يادگاران 7/40

J_a_♥_a_D
431908_386993211355221_1706342228_n.jpg J_a_♥_a_D

نورالله که رفت نان بخرد چند نفری بیشتر در صف نبودند. نیم ساعتی می گذشت اما هنوز بر نگشته بود. از ماشین پیاده شدم و پیچیدم توی کوچه. نورالله از پله های نانوایی رفته بود بالا و داشت با نانوا بحث می کرد، با صلوات مردم بحث خاتمه پیدا کرد و نورالله به سمت ماشین آمد. رفتم جلو و ازش پرسیدم: ندیده بودم با کسی درگیر بشوی؟ خنده تلخی کرد و گفت: خانم با حجابی جلوتر از همه بود؛ نانوا بی اعتنا به او به زن بد حجاب نان داد، وقتی هم اعتراض کرد نانوا به او بی احترامی کرد، رفتم تا سر عقلش بیاورم. شهید نورالله کاظمیان

J_a_♥_a_D
1342016286857944_large.jpg J_a_♥_a_D

مثل همیشه از صبح زود آمده بود اول ورودی شهر نشسته بود.دلش دوباره بوی بهار می خواست. سراغش را از همه گرفت .عکسش را به همه نشان داد. نه مادر ، با کاروان ما نیست شاید بهاری دیگر . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
255333_329634160457312_1638872198_n.jpg J_a_♥_a_D

پس از مدتی که احمد در حبس بود، یک روز رژیم اجازه داد تا پسرم را در همان بند ملاقات کنم. بعد از آن همه مدت،اولین باری بود که به ملاقات پسرم می‌رفتم. وقتی دیدمش بسیار ضعیف و لاغر شده بود. مشغول صحبت که شدیم نگاه به کبودی روی مچ دست‌های متورمش انداختم و گفتم: احمد، مچ دست‌هایت چرا این طور شده؟ به خاطر این که ناراحت نشوم، خندید وگفت: چیزی نیست مادر. بعد حرف را عوض کرد وگفت: حال پدر چه طوره؟ با این حال احمد، بغضم ترکید و با گریه گفتم: راستش را بگو، اینها باتو چکار کرده‌اند. وقتی قسمش دادم، گفت: این کبودی جای دستنبدهایی است که دو طرف تخت شکنجه وصل است. آنها را محکم دور مچ دستهایم می‌بستند، بعد هم با کابل شلاق می‌زدند. برای اینکه طاقت بیاورم خیلی تقلا می‌کردم و دستنبدها بدجوری به مچ دست‌هایم فشار می‌آوردند. برای همین مچ‌هایم کبود شده.

این ارسال را بازنشر کرده است.
Rayhane
108262_146.jpg Rayhane

قول یک شهید ب مادرش: یک شب وقتی ناصر مهمانم بود، صحبت از شهادتش به میان آمد. با هم راحت بودیم و این حرفها اذیتم نمی کرد. به او گفتم: « باید قول بدهی که اگر شهید شدی، در سرازیری قبر بهم چشمک بزنی. » گفت: « قول میدم، قول مردونه. » شهید که شد، وقتی داشتند توی قبر می گذاشتنش، به زحمت خودم را به بالای سرش رساندم و گفتم: « ناصر! مادر جان! قولت که یادت نرفته عزیز مادر! » خدا می داند که همان لحظه چشمانش یک بار باز و بسته شد. همه شاهد این ماجرا بودند و صدای صلوات و تکبیر، قطعه ی 24 را پر کرد!

J_a_♥_a_D
1341992798227564_large.jpg J_a_♥_a_D

بابایـے میشه من هـر شبـــ همین جا پیشت بـخوابـم . . .؟؟

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
J_a_♥_a_D
556509_320858648006684_2030946087_n.jpg J_a_♥_a_D

دیگر طاقت نداشت.از پارسال که جنازه "حمید را توی همین جزیره مجنون جا گذاشته بود و اجازه نداده بود بیاورندش،مدام گوشه و کنایه شنیده بود....یعنی آنها که زخم زبان میزدند میدانستند "حمید" دست راست و چشم "مهدی" بود....جانش می سوخت، خسته بود ...دلتنگ بود....دستهایش را بلند کرد و از خدا خواست که جنازه خودش هم برنگردد...نه اصلا جنازه ای ازش نماند.....آنهایی که دعای مهدی را شنیده بودند به چشم خودشان برآورده شدنش را هم دیدند....وقتی توی ساحل دجله تیر خورد و انداختنش توی قایق که بیاورندش عقب، عراقی ها قایق را با آرپی جی زدند.....اگر چیزی از "مهدی باکری " مانده بود هم، دجله با خودش برد....