J_a_♥_a_D
یک تیر به دست راستش زدند، یکی هم به دست چپ؛ تیری به پای راستش زدند و یکی هم به پای چپ؛ برای اینکه از او حرف بکشند. نوجوان روی شنهای بیابان خشک و تفتیده در حال جان دادن بود از تشنگی و از زخم و خون ریزی اما فکر وصال مولا همه این رنجها را برایش شیرین میکرد. از کودکی سقای عزادارانش بود در هیات؛ و راه و مرام سقایت این است که خود لب تشنه باشی اما او بیش از آنکه تشنه آب باشد تشنه حسین(ع) بود... آنروز از صبح تا ظهر زیر آفتاب سوزان با آن همه زخم و جراحت و با لبان تشنه رهایش کردند تا شهید شد و با لبانی ترک خورده و خشکیده و خونین از عطش و با استخوانهای خرد شده و دست و پاهایی قلم شده به محضر مولا وارد شد تا گواهی دهد پایمردی و مظلومیت یاران امام را... به یاد قاسم بن الحسنها به یاد علی اکبرها ... برگرفته از کتاب عطش/ص51
J_a_♥_a_D
انشام دوباره بیست بابای گلم .. موضوع: کسی که نیست بابای گلم .. دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم .. معنای یتیم چیست؟ بابای گلم
J_a_♥_a_D
صرفا جهت خودم........... جان دادند تا خار در پا نداشته باشی.پس حواست رو جمع کن تا خار نشی .............
J_a_♥_a_D
بيمارستان شلوغ بود. عمليات نبود؛ گرماي هوا همه را از پا درآورده بود. دكتر بهش سرم وصل كرد و گفت بهش برسيد خيلي ضعيف شده. گفت: نميخورم. گفتم: چرا؟ گفت: اينا رو براي چي آوردنن اينجا؟ گفتم: گرمازده شدن خب! گفت: منو براي چي آوردن اينجا؟ گفتم: خب شماهم گرمازده شديد. گفت: پس ميبيني بين منو و اونا فرقي نيست. من نميخورم! گفتم به خدا حسين آقا به همه كمپوت گيلاس داديم. فقط اين چندتا مونده. گفت: هر وقت همهي بچههاي لشكر گيلاس داشتند بخورن، من هم ميخورم...!!! .... كتاب يادگاران 7/40
J_a_♥_a_D
نورالله که رفت نان بخرد چند نفری بیشتر در صف نبودند. نیم ساعتی می گذشت اما هنوز بر نگشته بود. از ماشین پیاده شدم و پیچیدم توی کوچه. نورالله از پله های نانوایی رفته بود بالا و داشت با نانوا بحث می کرد، با صلوات مردم بحث خاتمه پیدا کرد و نورالله به سمت ماشین آمد. رفتم جلو و ازش پرسیدم: ندیده بودم با کسی درگیر بشوی؟ خنده تلخی کرد و گفت: خانم با حجابی جلوتر از همه بود؛ نانوا بی اعتنا به او به زن بد حجاب نان داد، وقتی هم اعتراض کرد نانوا به او بی احترامی کرد، رفتم تا سر عقلش بیاورم. شهید نورالله کاظمیان
Rayhane
قول یک شهید ب مادرش: یک شب وقتی ناصر مهمانم بود، صحبت از شهادتش به میان آمد. با هم راحت بودیم و این حرفها اذیتم نمی کرد. به او گفتم: « باید قول بدهی که اگر شهید شدی، در سرازیری قبر بهم چشمک بزنی. » گفت: « قول میدم، قول مردونه. » شهید که شد، وقتی داشتند توی قبر می گذاشتنش، به زحمت خودم را به بالای سرش رساندم و گفتم: « ناصر! مادر جان! قولت که یادت نرفته عزیز مادر! » خدا می داند که همان لحظه چشمانش یک بار باز و بسته شد. همه شاهد این ماجرا بودند و صدای صلوات و تکبیر، قطعه ی 24 را پر کرد!
J_a_♥_a_D
دیگر طاقت نداشت.از پارسال که جنازه "حمید را توی همین جزیره مجنون جا گذاشته بود و اجازه نداده بود بیاورندش،مدام گوشه و کنایه شنیده بود....یعنی آنها که زخم زبان میزدند میدانستند "حمید" دست راست و چشم "مهدی" بود....جانش می سوخت، خسته بود ...دلتنگ بود....دستهایش را بلند کرد و از خدا خواست که جنازه خودش هم برنگردد...نه اصلا جنازه ای ازش نماند.....آنهایی که دعای مهدی را شنیده بودند به چشم خودشان برآورده شدنش را هم دیدند....وقتی توی ساحل دجله تیر خورد و انداختنش توی قایق که بیاورندش عقب، عراقی ها قایق را با آرپی جی زدند.....اگر چیزی از "مهدی باکری " مانده بود هم، دجله با خودش برد....