دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شهدا در قهقهه مستانه شان و شادی وصول شان عند ربهم یرزقون اند...

جزئیات گروه

شناسه 226
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 1536 پست
عضو 293 کاربر
طرفدار 25 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 108
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 148
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 69

کاربران گروه

(290 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دارالشهدا
شناسه‌: 226 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Rayhane
29639.jpg Rayhane

حاج حسین خرازی پیاده آمده بود تا دارخوین یک راننده برداشته بود برده بود. بعدا پرسیدیم: « حاجی چرا خودت با ماشین تنهایی نرفتی؟» گفت: « داشتم رانندگی می کردم که از رادیو اطلاعیه ای پخش شد که رعایت نکردن قوانین راهنمایی و رانندگی اشکال دارد. من هم همانجا پیاده شدم آمدم دارخوین یک راننده بردم.» بخاطر دستش بود؛ آخر حاج حسین یک دست بیشتر نداشت!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
میم!
میم!

مخ مان تاب برداشت ،از بس که این بچه التماس و گریه کرد.فرستادمش گردان مخابرات تا بیسیم چی بشود.وقتی برگشت بیسیم چی خودم شد.دیگر حرف نمی زد.یک شب توی عملیات که اتش دشمن زیاد شد،همه پناه گرفتند و خوابیدند روی زمین.یک لحظه او را دیدم که بیسیم روی کولش نیست.فکر کردم از ترس آن را انداخته زمین.زدم توی سرش و گفتم: ((بیسیم کو بچه؟)) با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: ((اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بیسیم رو بر می داره ، ولی اگه بیسیم ترکش بخوره عملیات خراب می شه.)) شادی روح شهدا

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
553207_255361067913017_468586100_n.jpg J_a_♥_a_D

گنجشکي که آدرس 40 شهيد را داد.

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
539708_331354266949988_1131167538_n.jpg J_a_♥_a_D

مثل ِ لرزیدن لب های یهتشنه .. لب چشمه...

J_a_♥_a_D
380573_337617872987176_1312805185_n.jpg J_a_♥_a_D

گفتم: دیر آمدی؟ گفت: رفتم جواب کنکور را بگیرم کمی دیر شد. گفتم: قبول نشدی؟ گفت: چرا قبول شدم. گفتم: چه رشته ای؟ گفت: پزشکی دانشگاه تهران. گفتم: پس چرا به جبهه آمدی؟ گفت: من اصلا نمی خواستم به دانشگاه برم چون در همین عملیات شهید می شوم در کنکور شرکت کردم تا مادر سربلند شود و بگوید که بچه من خیلی لایق بود. ... در همان عملیات شهید شد.

این ارسال را بازنشر کرده است.
Rayhane
1341417455336638_large.jpg Rayhane

@J_a_♥_a_D خشاب را که داشت پر ميکرد ، نگاهي به آسمان کرد و گفت : خدايا ظرف مارا پر کن... سوت خمپاره و ظرفش پر شد...!!

J_a_♥_a_D
282747_385364481518094_974946074_n.jpg J_a_♥_a_D

می دانست از ساواکی ها هستند و می خواهند برایش پرونده سازی کنند. از او پرسیده بودند نظرت در مورد حجاب چیه؟ گفته بود: من که نظری ندارم باید از روحانیت پرسید! من فقط یه حدیث بلدم که هرکس همسرش را بی حجاب در معرض دید دیگران قرار دهد بی غیرت است و خداوند او را لعنت می کند. ساواکی ازش پرسید شاه را داری می گی؟ خنده ای کرد و گفت من فقط حدیث خواندم. شهید محمد منتظر القائم

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
534870_364411760294016_2098056486_n.jpg J_a_♥_a_D

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.» حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.» .....

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
alibavafa
alibavafa

شبهایی که میومد تاصبح گوشه ی خونه پای نماز بود فکر میکرد ما خوابیم ما تاصبح کشیک شو میدادیم مناجاتشو بشنویم... نیمه شب سجده برزمین آرام زمزمه می کرد "خدایا چگونه در آتش بر فراقت صبر کنم؟؟؟؟........الهی و ربی من لی غیرک"مادر می گفت نمیدونم چکار کرده اینقدر گریه می کنه؟نمیدونست چند روز دیگه به پروازش بیشتر نمونده ...وقتی شهیدمادر شد گفت: پسرم تو گلچین خدا بودی و من نمیدونستم.....بگو با فراقت چکنم؟/برای شادی مادر شهدا صلوات

yase kabud
thumbnail.jpg yase kabud

مادر شهید می گوید: دو سال قبل از شهادت محمدرضا من خواب شهادتش را دیدم و قرار شد که همراه با پدرش حرفی از شهادتش به او نزنیم. ما چند هفته قبل از شهادتش دیدیم روی دیوار نوشته: «11/4/67 شهادت محمد رضا دهقانی را به خانواده ام تبریک می گویم.» هفده روز قبل از این تاریخ برای اولین بار به جبهه اعزام شد و همانطور که روی دیوار نوشته بود در تاریخ 11/4/67 در منطقه شلمچه به شهادت رسید. و من به خاطر اینکه دیگر تاب و تحمل شهادت جوانان را نداشتم به خدا گفتم که خدایا فرزند من آخرین شهید فیروزآباد باشد و دیگر جنگ هم برای همیشه تمام شود. پس خداوند دعای مرا استجابت کرد و محمدرضا آخرین شهید فیروزآباد شناخته شد و یک ماه بعد هم جنگ به پایان رسید.

J_a_♥_a_D
J_a_♥_a_D

شهید حاج حسن طهرانی مقدم .. این موشک ها در روزهایی نچندان دور آسمان و زمین "تل آویو" را به هم خواهد دوخت.

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
J_a_♥_a_D
554241_490066881020098_743639606_n.jpg J_a_♥_a_D

اینجا بیت رهبری است. روبروی هم. تکیه بر تخت! این‌ها همان اندک‌مردمانی از امت آخرین هستند که تنها سخنی که در منزل‌گاه همیشگی‌شان می‌شنوند، سلام است؛ «سلام»!

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
486457_336784316403865_737258830_n.jpg J_a_♥_a_D

هوا تاریک بود... توی تاریکی سایه دو نفر را دیدم که به ما نزدیک می شدند، یکی قد بلند و یکی قد کوتاه، آن که قد کوتاه تری داشت یه دستش را آن قدر بالا آورده بود که رسیده بود پس کله آن که قد بلندتری داشت. بچه ها ایست دادند که صدا از طرف مقابل بلند شد: «نزنین ها... منم...حبیب...حبیب پالایش...نزنین ها...» 16 سالش بود... سایه ها که جلوتر رسید حبیب پالایش بود که گوش یه عراقی را گرفته و آنقدر قد سرباز عراقی از او بلندتر است که به زحمت توانسته دست خودش را به گوش او برسونه. حبیب گوش سرباز عراقی را که حسابی ترسیده بود ول کرد و تحویل بچه ها داد. گفتیم:«این دیگه کیه؟ چطوری گرفتیش؟» گفت:«تیربارچیه س، بی سر و صدا رفتم منطقه رو دور زدم و رفتم از پشت گوشش رو گرفتم و آوردم اینور.» نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم. ... چند روز قبل عملیات فرمانده گفت:«...شما با روحیه شجاعتی که دارید می توانید بروید و گوش تیربارچی های عراقی را بگیرید و از پشت تیربار بلند کنید»

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
امیررضا عطری
امیررضا عطری

اون همه آدم شهید نشدند که من و تو توی آرامش و امنیت مشغول گناه کردن باشیم !!! جواب خون ، خنده نیست ...