دیشب درخواب ناگهان خدا درگوش من گفت: تو را چه به عشق؟! گفتم چرا؟ گفت: تو خوابیو عشقت درآغوش دیگری, لبخندی زدمو گفتم: خدایا این مخلوق توست... شاید تو در خوابی، خبر از رسم دنیا نداری...
لحظه های ناب کودکی در پیچ و خم زمانه گم شد...دوستانم را روزگار گرفت...عشقم را عاشقی دیگــر ربــود...خدایم را خدا کشت...ما ماندیم و سیگاری کنج لب ...تلخی چای بدون قند ... خش خش برگهای زیر پا ...ما ماندیم و پوچی لحظه ها و نامردی روزگار ... و در آخـــر " زنده باد مــــرگ " @sahar@جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿@بـــΔــــیرا