خــــــدايـــــا... آغوشت را امشب به من می دهی ؟ برایِ گفتن!چیزی ندارم اما برای ِ شنفتن ِ حرفهایِ تو گوش بسیار . . می شود من بغض کنم تو بگویی : مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی . . می شود من بگویم خدایا ؟ تو بگویی : جانِ دلم . . می شود بیایی ؟ تــــمــــنــــا می کنم
مهم نیست که آخرین زلزله زندگی ات چند ریشتر بود .... مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی از دست دادی ...... مهم این است که دوباره از نو بسازی جهانت را … زندگی ات را … باورت را … “مهم شروع دوباره است
اتوبوس در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت. نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد. ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد. پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت: مثل این که شما گل رز دوست دارید .فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم. دختر جوان خیلی خوشحال شده بود . دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد.
اینجا بهت زده که میشوی دیگرهیچ چیز برایت معنا نمیدهد فقط میتوانی سکوت کنی وخیره شوی دلم تنگ نیست غصه ندارم فقط دلم میسوزد فقط دلم گرفته فقط حسرت میخورم فقط پشیمانم از همه احساسهایم و همه اشکهایم وهمه دردهایم فقط جای پای زمان را در خودم میبینم و هیچ چیز ارامم نمیکند تنهاییهایم دردها وزخم هایم واشکهایم بی معنی نیست واقعا خود کرده را تدبیر نیست
بیهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛ روزهــــای ِ من ، همه یک روزند … شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود …