زهر مار....
هستی به من گفت ما 10 20 نفریم...
رفتم اونجا 3 تا دختر بودن 2 تا پسر من باورم نمشد اینا باشن...
میومدم چی میگفتم...
بد اگه اشتباه میشد من باید به اون 2تا نـــــــــــــر خر چی میگفتم...
حالا دفه بد...
راستی هستی و لیلی...
یه میتینگ دیگه هم همین 5شنبه تو دربنده...
من از جزئیاتش خبر ندارم...
اگه میخواید برید با طهورا هماهنگ کنید...همه چیو میدونه..
هستی خانوم نگی نگفتیــــــــــــــااااااااا
دلم برا بچه های الان خیلی میسوزهبازی های طبیعی رو کمتر تجربه میکنن ما همه نوع بازی و شیطنتی رو تجربه کردیم؛گل بازی شیشه بازی آب پاشیدن رو همدیگه خاله بازی فوتبال تو کوچه و زمین خاکی سنگ پرانی و خیلی از بازی های دیگه که من در آوردی بودن و نمی تونم اسم بزارم براشون البته اگه تنبیه ها و بلاهایی که بر سرم اومده رو نادیده بگیرم خیلی لذت بخش بودنخلاصه که بیچاره بچه های الانمیترسم براشون عقده شه تجربه بازی های طبیعی!
اگر تو ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می شود تا پالتو پوست بخری، خودت را گرم کنی و به اسکی بروی اگر فقیر باشی، برعکس، سرما بدبختی می شود و آن وقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی. .........
از دل افروز ترین روز جهان/ خاطره ای با من هست/ به شما ارزانی/ سحری بود و هنوز/ گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود/ گل یاس عشق در جان هوا ریخته بود/ من به دیدار سحر می رفتم/ نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.......
@♥♥ دنيا ♥♥ هیچ کس با من نیست/مانده ام تا به چه اندیشه کنم/ مانده ام در قفس تنهایی/ در قفس می خوانم/ چه غریبانه شبی است شب تنهایی من . . . _ سهراب سپهری
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.
(سهراب)
سکــــوتــــــــ ...
رســا تــرین فــریــاد یک " زن " است ...
وقتی سکوتـــــ میکند ...
وقتی بحث نمیکند ...
وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکند ...
بــفــهــم ..!
که واقعــا آسیب دیده است ....