سید قاسم
در آن چمن که بُتان دست عاشقان گیرند // گرت ز دست برآید نگار من باشی
سید قاسم
در طریقِ عشقبازی امن و آسایش بلاست // ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
سید قاسم
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست // در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
سید قاسم
دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست // و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
سید قاسم
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند // پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
سید قاسم
یارِ شیرینسخنِ نادره گفتار من است //آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
سید قاسم
یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او // ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی
سید قاسم
یک گریبان نیست کز بیداد آن مه، پاره نیست // رحم گویا در دل بیرحم آن مه پاره نیست
سید قاسم
در روح نظر کردی چون روح سفر کردی // از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی
سید قاسم
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد // گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
سید قاسم
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند // پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
سید قاسم
يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد!!!
سید قاسم
يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند
سید قاسم
بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟ باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه !!!
سید قاسم
و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد ( سوره سكته آيات حرص تا دق)