#پَرونده-اش را زیر بَغلش گذاشتَند و #بیرونَش کردَند.. #ناظم با رَنگ #قرمز و چهره بَرافروخته #فَریاد کشید:بهت گُفته باشم تو #هیچی نمی شی #هیچی...
مُجتبی نگاهی به هَمکلاسی هایَش انداخت آب دَهانش را #قورت داد خواست چیزی بگوید اما
سَرش را پایین انداخت و #رَفت...
برگه مُجتبی دَست به دَست بین معلم ها می گَشت اَشک ُ خَنده #دبیران درهَم #آمیخته بود..
سوال :یک مثال بَرای مَجموعه #تهی نام ببرید..جواب :مَجموعه آدَم های #خوشبَخت فامیل ما
سوال :عضو #خنثی دَر جَمع کدام اَست ؟جواب :حاج مَحمود آقا..شوهَرخاله ریحانه که بود و نبودَش در جَمع خانواده هیچ #تاثیری نَدارد و گره ای از کار #هیچکَس باز نمیکند...
سوال :خاصیت #تَعدی دَر رابطه ها چیست؟ جواب :رابطه ای اَست که موجب #پینه دَست پدرَم بیماری #لاعَلاج مادَرم و #گرسنگی همیشگی ماست..معلم ریاضی #اَشکش را با گوشه برگه #مُجتبی پاک کرد و ادامه داد
سوال :نامساوی را #تَعریف کنید...جواب :نامساوی یَعنی رابطه ما با آنها از ما #بهتران...
اصلا نامساوی که #تَعریف ُ تَمجید ندارد #الهی که نباشد
سوال:خاصیت بَخش پذیری چیست؟
جواب: همان خاصیت #پولداری است آقا که اگر داشته باشی در بَخش #بیمارستان پَذیرش می شوی وگرنه مثل ِخاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان در راه خانه #میمیری...
سوال: کوتاه ترین #فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟
جواب: خط فقر..که تولد لیلا خواهرم را سریعا به #مَرگش مُتصل کرد...
برگه در این نقطه کَمی خیس بود و غیرخوانا که شاید اثر قطره #اشک ِمُجتبی بود
معلم ریاضی ادامه نداد برگه را تا کرد بوسید و دَر #جیبش گُذاشت
مُجتبی دَم در حیاط مدرسه رسیده بود بَرگشت با صدای لرزانش فریـاد زد
آقا اجازه: گفتید #هیچی نمی شیم؟ #هیچی؟
بعد #عَقب#عَقب رفت در حیاط را بوسید
و پُشت دَر #گم شد
اونی که واقعا دوست داشته باشه ، شاید اذیتت کنه ، ولی هیچ وقت عذابت نمیده ! شاید چند روزی هم حالتو نپرسه، ولی همه حواسش پیش توئه ! شاید باهات قهر کنه ، ولی هیچ وقت راحت ازت نمیگذره !!!!
پاییــــــــــز در راه است . . . فرامــــوش نکـن که برگـــــــــ های پاییـــــــــزی سرشار از شعــور ِ درخت اند و خاطـــــــــرات سه فصــل را بر دوش می کشند . . آرام قـــدم بگذار بر چهــــــره ی تکیده ی آن ها این برگـــــــــ ها حُرمـت دارند . . درد ِ پاییـــــــــــز ؛ درد ِ "دانستــــن" است . . . !
یه وقتا انقدر از دستش عصبی میشم که به خودم میگم چشمو ببندمو دهنمو وا کنم تا بفهمه کی ظالمه کی مظلوم!! ولی باز یه چیزی جلوی دهن ذهنمو میگیره میگه خفه شو!! و اینجوری میشه که میریزم تو خودم...
همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم.. و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم.. همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم.. و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن.. این حقیقت زندگیه.. عجیبه ولی حقیقت داره..
وقتی یه دختر به خاطر یه پسر اشک میریزه یعنی واقعا عاشقشه.... اما .... وقتی یه پسر به خاطر یه دختر اشک بریزه یعنی هیچ وقت دیگه نمیتونه دختر دیگه ای رو مثل اون دوست داشته باشه.....!
"نامساوی"

12 سال و 11 ماه و 29 روز و 21 ساعت و 37 دقيقه قبل#پَرونده-اش را زیر بَغلش گذاشتَند و #بیرونَش کردَند..
#ناظم با رَنگ #قرمز و چهره بَرافروخته #فَریاد کشید:بهت گُفته باشم تو #هیچی نمی شی #هیچی...
مُجتبی نگاهی به هَمکلاسی هایَش انداخت آب دَهانش را #قورت داد خواست چیزی بگوید اما
سَرش را پایین انداخت و #رَفت...
برگه مُجتبی دَست به دَست بین معلم ها می گَشت اَشک ُ خَنده #دبیران درهَم #آمیخته بود..
امتحان ریاضی #ثُلث-اوَل. . .
سوال :یک مثال بَرای مَجموعه #تهی نام ببرید..جواب :مَجموعه آدَم های #خوشبَخت فامیل ما
سوال :عضو #خنثی دَر جَمع کدام اَست ؟جواب :حاج مَحمود آقا..شوهَرخاله ریحانه که بود و نبودَش در جَمع خانواده هیچ #تاثیری نَدارد و گره ای از کار #هیچکَس باز نمیکند...
سوال :خاصیت #تَعدی دَر رابطه ها چیست؟ جواب :رابطه ای اَست که موجب #پینه دَست پدرَم بیماری #لاعَلاج مادَرم و #گرسنگی همیشگی ماست..معلم ریاضی #اَشکش را با گوشه برگه #مُجتبی پاک کرد و ادامه داد
سوال :نامساوی را #تَعریف کنید...جواب :نامساوی یَعنی رابطه ما با آنها از ما #بهتران...
اصلا نامساوی که #تَعریف ُ تَمجید ندارد #الهی که نباشد
سوال:خاصیت بَخش پذیری چیست؟
جواب: همان خاصیت #پولداری است آقا که اگر داشته باشی در بَخش #بیمارستان پَذیرش می شوی وگرنه مثل ِخاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان در راه خانه #میمیری...
سوال: کوتاه ترین #فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟
جواب: خط فقر..که تولد لیلا خواهرم را سریعا به #مَرگش مُتصل کرد...
برگه در این نقطه کَمی خیس بود و غیرخوانا که شاید اثر قطره #اشک ِمُجتبی بود
معلم ریاضی ادامه نداد برگه را تا کرد بوسید و دَر #جیبش گُذاشت
مُجتبی دَم در حیاط مدرسه رسیده بود بَرگشت با صدای لرزانش فریـاد زد
آقا اجازه: گفتید #هیچی نمی شیم؟ #هیچی؟
بعد #عَقب #عَقب رفت در حیاط را بوسید
و پُشت دَر #گم شد
برگه در این نقطه کَمی #خیس بود و غیرخوانا که شاید اثر قطره #اشک ِمُجتبی بود ...
12 سال و 11 ماه و 29 روز و 20 ساعت و 1 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 29 روز و 19 ساعت و 36 دقيقه قبل