پسر یخی
کتاب شازده کوچولو یه شاهکار واقعیه . چند قسمتشو یادداشت کردم . گفتم بیام یکیشونو واسه شما پست کنم . ((( شازده کوچولو گفت : سلام . گل گفت : سلام . شازده کوچولو با ادب پرسید : آدمها کجا هستند؟ گل که یکروز کاروانی را در حال عبور دیده بود گفت : آدمها ؟ گمان میکنم شش یا هفت تایی باشند . من ایشان را سالها پیش دیدم . ولی هیچ معلوم نیست کجا میشود گیرشان آورد . باد ایشان را با خود میبرد . آدمها ریشه ندارند و از این جهت بسیار ناراحتند . شا زده کوچولو گفت : خدا حافظ . گل گفت : به امان خدا)))
پسر یخی
ساعت یک شد . واقعا چقدرروزها سریع میگذرن . چشم بذاری رو هم یک سال و دو سال و چند سال پیر میشی . چیزهایی رو که داری رو ازت میگیره . جوونیتو ، سلامتیتو . . . خیلی بی رحمه واقعا زندگی
پسر یخی
سلام رفقا . چه طور مه طورین؟ خوبین شکر خدا؟
پسر یخی
یه شعر خوشگل از رسول یونان . واقعا که گل میکاره همیشه با شعراش . ((تو نیستی---اما من برایت چای میریزم---دیروز هم---نبودی که برایط بلیط سینما گرفتم---دوست داری بخند---دوست داری گریه کن---و یا دوست داری --- مثل آینه مبهوت باش---مبهوت من و دنیای کوچکم---دیگر چه فرقی میکند---باشی یا نباشی---من با تو زندگی میکنم))
پسر یخی
میگم به گمونم دیگه بزرگ شدم . دیگه کمتر چیزی پیدا میشه ذوق زدم کنه . هر چی هم میگذره بیشتر این طور میشم . انگار داریم اماده میشیم که وقت پیری ، مرگم واسمون عادی بشه. ولی جوونهایی هستن که میمیرن . . . در واقع باید همیشه درسامونو خونده باشیم و واسه امتحان آماده باشیم . گاهی وقتها تاریخ امتحانا عوض میشن. ..خدا یا مال منو عوض نکن . قربون عظمتت بره پرهام