گفتي بمان! مي خواستم ، اما نمي شد! گفتي بخوان! بغض گلويم وا نمي شد! گفتم که مي ترسم من از ، سِحر نگاهت گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد! مي خواستم ناگفته هايم را بگويم يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد! گفتي که تا فردا خداحافظ ، ولي آه آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد .. .
یک نخ ارامش دود میکنم به یاد نا ارامی هایم که از سرو کولم بالارفته اند..... یک نخ تنهایی ...به یاد تمام دل مشغولی هایم یک نخ سکوت به یاد حرفایی ...که همیشه قورت داده ام یک نخ خودخواهی برای وقتهایی که دیگری غیر از خودم را میخوام.... کمی زمان لطفا به اندازه یک نخ دیگر به اندازه قدمهای کوتاه عقربه یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده ....................
مثل دختر بچه ای که یک دفعه گوشه لباس مامانش از دستش در میره... مثل اون کارگری که ظهر شده و کار گیر نیاورده مثل کشاورزی که چندماهه بارون ندیده..! ترسیدم داغونم خسته ام حتی بعضی وقتا به حال خــودم گریه میکنم... و میخندم که بقیه نپرسند.. "خـــوبی؟"
@captanamin(عشق ساده خاندان) هیچ داری از دل مهدی خبر؟ گریه های هر شبش را تا سحر؟ او که ارباب تمام عالم است من بمیرم سر به زانوی غم است شیعیان ! مهدی غریب و بی کس است جان مولا معصیت دیگر بس است شیعیان ! بس نیست غفلت هایمان؟ غربت و تنهایی مولایمان؟ ما عبید و عبد دنیا گشته ایم غافل از مهدی زهرا گشته ایم من که دارم ادعای شیعگی پاسخی دارم به جز شرمندگی....؟
بینشانه ام مهدي جان! من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم... در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو كلبه غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام در كلبه را باز كن به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را كنار بزن مرا خواهي ديد.... با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است.....
خدایا! ذهنم باردارِ کلمات بود ... چند قلو ! نمی دانم... از تخت افتادم ،همه "ناقص الخلقه" شدند ! حال ای خدای مهربانم ، با این " کلمات بی دست و پا " چگونه به تو بگویم چه حالی دارم ...
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود! درست می شود! اگر هم نشد به جهنم... تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!!