@Pouya ----توهمات دخترحاجـــــــــــ...(اصلِ اصلش، با یه نگاه انداختن بهش و لمس بی حیانانه ی دست.ه اش و باز کردن درش و نشستن بر صندلی اش، من رو شوت می کنه به ده دوازده سال پیش..به اون موقع ها که رخش فابریکمون بود..رفیق گرمابه و گلستانمون بود.. پرتم می کنه به جاده شمال..بعدشم جاده داغ و دراز مشهد و آفتاب چشم درآر جاده...به اینکه اون دستگیره های سفت لعنتی رو دو دستی چرخوندن تا شیشه تا تههِ ته بیاد پایین، بعد دستامو تو هوا ول بدم به دست باد.. به اینکه چندین و چند ساعت رو صندلی نه چندان راحت عقب با 3 تا عروسک تو تموم راه ور ور کنم تا بلکه جاده از درازی بیفته!..کسی چه می دونه شاید سر درد های مامان منشاء خاصی داشت!! پیکان منو می بره به نوستالوژیک بچگیام..به اون موقع ها که وقتی یه پراید از کنار ماشین رد می شد سرم رو تا کمر از شیشه میاوردم بیرون و می گفتم وایییی..پراید..یعنی می شه ما هم پراید بگیریم!!!