@رها تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
چه فایدهـ وقتـے این همه دور ...
وقتے هر کدام روے یـک تـکه بـالش خفه میشویـم از فریـاد ...
چه فایدهـ وقتے بـغل هامان کنار هم نیست ...
دست هامان کنـار هم نیست ...
شانـه هامان ...
چه فایدهـ اگر کلمـه ها ما را برساننـد بـه هق هق
وقتے بـغل هامان خالے ...
بـالش هامان خیس
دست هامان یـخ
وقتے جدا جدا
صبـح که بشود هر کس میرود پے خودش ,
شب دوبارهـ همیـن آهـ ، همیـن اشک ...
جدا جدا ...
چه فایدهـ وقتے تـمام نمےشود و
تـمام نمے شود و
تـمام نمے شود ...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 9 ساعت و 23 دقيقه قبل