رها
دستہآیـﭞ چہ دارد ڪہ مـטּ مُداҐ پارچہ بہ انگشتانـَﭞ گره مے زنمـ تا شاید مالڪ ایـטּ ضریح عآشقانہ شوҐ ...
رها
ديشب يه پشه رو تو هوا گرفتم، تا اومدم تو مشتم لهش كنم ديدم دستم خيس شد، فك كردم خونه، دستمو وا كردم ديدم داره گريه ميكنه، گفتم چته؟! خودتو زدي به موش مردگي؟ يهو بغضش تركيد و گفت: اي بابا! گوشت كه خيلي وقته نميخوريد، مرغ هم كه شده كيلوئي 8000 تومن، اونم ديگه كسي نميخوره، خوناتون مزه ترب سفيد ميده... ما خودمون ميخوريم ولي بچه هامون يه هفتهاس لب به خون نزدن ... ديگه بغض امونش نداد مـُرد !...
رها
دلم برای تو که نه… ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده… راستش… برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…
رها
جِســـارَتـــــ مـــی خــــواهَــد نـَـزدیــکـــــ شُــدَن بــه اَفــکــار دُختَــری کــه روزهـــا... مـَـردانــه بـــا زِنــدِگــی مــی جَنـــگد ... امــا شـَــبـــــ هــا بالـِـشـتـَش از هــِق هــق هـــای دُختـَـــرانه خیـــس اســـتــــ ...!!!
رها
بعضیها را نوشتم شعر شدند بعضیها را نتوانستم بنویسم اشک شدند بعضیها را اما نه میشد نوشت و نه ننوشت آنها را فقط زیستم !
آرمان
يكي باشه..در مورد در و ديوار حرف بزنيم..فقط چرت و پرت بگيم..
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 1 ساعت و 9 دقيقه قبل