رها
بعضیها را نوشتم شعر شدند بعضیها را نتوانستم بنویسم اشک شدند بعضیها را اما نه میشد نوشت و نه ننوشت آنها را فقط زیستم !
رها
همیشه خواب تو را میبینم کشتی که لنگر میگیرد ، از چشمهای ملوانان پا به اسکله میگذاری با چمدانی از نور و مروارید . همیشه خواب تو را میبینم در بیداری و همیشه هم تو را میان مسافران گم میکنم .
رها
من ؟ دختر سکوت ... هر لحظه در برابر آئینه ی زمان .... زاده ی گرمی فصل ام ! خالی ترین نگاه ..... تنهاترین غزل ..... من دختر احساسم .. شاعر شعرهای شش ماهه ! بغض های کال .... قاصدک های به مقصد نرسیده ... عابر کوچه های بارانی .... و .... هنوز هم در روزهاي آفتابي ، دفتري خيس از کلمات دارم !
رها
و انگاه که دلت پر از حرف نا گفته است فرصتی برای لب گشودن نداری...!!! و زمانی که میتوانی سخن بگویی گویی حرفهایت در صندوقچه ای ریخته و درش قفل شده است ...
رها
غم انگيز ترين پائيز اينجاست!! در نگاه من. در حرفهاي ناگفته و تلنبار شده در سكوت سنگين شب .
رها
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد: اندوه پنهان شده در لبخندت را عشق نهان در عصبانیتت را و معنای حقیقی سکوتت را....
رها
به شدت خسته ام... دلم را به درخت گلابي همسايه خوش كرده ام... برايش اسم گذاشته ام... ميوه هايش را شمرده ام و يكي يكيشان را تميز كردم... غافل از فردا كه پسر بچه ي همسايه با چاقويي روي درخت گلابي قلبي بكشد با تير...
رها
نه تو نیستی که مرا از یاد برده ای این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند ... صحبت از فراموشی نیست صحبت از لیاقت است !
رها
دل من به تمنای توست تو حاکمی خود دانی چه صلاح توست اما رحمتی کن بر دل بی قرار من دلی که هر دم از یاد تو میتپد با یادی گاهی حتی نیم نگاهی دل بی قرارم را قراری ده
رها
وقتی امروز با چشمان خالی ام از پنجره به بیرون نگاه کردم جز تکرار دیروز چیزی نبود اما چیزی چشمانم را پر کرد چیزی به تقدس همه پاکی ها چیزی که گواه می داد امروز با دیروزم یکی نیست با تمام وجودم حسش کردم یاد کسی که همه وجودم بود و یاد او بود که چشمانم را پر از قطره های عشق کرد چیزی در دلم فریاد می زد با این که دیروز گذشت با همه دلتنگی اما امروز دلتنگ تر از دیروزم
رها
یادم باشد بگویمت… دیگر از آن لبخندهآ آن هم ناگهآنی ، نثآر چشمهآی… بیقرآرم نکنی،،، دلـــــــــــــــــــم طاقت این همه عآشقی را ندارد…
رها
دیوار احساس من را، همه… کوتاه می پندارند ، اما چه می دانند ، در پس این دیوار کوتاه ، زمینش عمق فراوان دارد…
رها
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من که بغض آشنای ابر گریه می خواهد بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
رها
در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود می شود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده،بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 1 ساعت و 21 دقيقه قبل