رها
فصل کہ رختــــ عوض مےکند دوبارهـ عاشقتــــ مے شوم گیرم زمســــتان باشـــد و من آهستہ روے پیادهــ روے یخزدهــ راهــ بروم عشق تــــو همین شال پشمے استـــــ کہ نفســــم را گــرم مے کند /...باشی یا نباشی...کارِمن همین است
رها
ما ـهمه دُچار یك تَـنهایے مرموزیـم كـه روے دیوارـهایمـان طـرحِ شكستـه ے یـك خانـه ، با دودكش پُردود میكشیــم و پشت پنجرهـ مان ، همیشـه كسے منتظـر است و همیشـه كسے ـهست كـه هرگز نمے آید ...نمیخواهد که بیاید...
رها
دلتنگـی ؛ پیچیــده نیســت.. یک دل.. یک آسمان ابری .. یــک بغــض و آرزوهــای تـَـرک خـورده ! به همین ســادگـی ...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 24 دقيقه قبل