اين تناور درخت سبز،
جاودانه ريشه بسته،
در چنان عمقي از هستي،
كه بماند،
محور سرخ پابرجايي ايران.
اين تناور درخت سبز،
به ميوه مي نشيند باز.
تگرگ و برف و سرمارا،
توان رنجشش نبود،
كه شب هاي دراز رنج و درد و خشكسالي را،
چو سنگ سخت خارا،
به دوش پر توان خويش،
تا مرز رنگين افق هاي رهايي بخش،
تحمل كرده است و خم به ابرويش نيفتاده ست.
درخت سبز آزادي،
تمام باغ ايران را،
به زير شاخ و برگ مخملين خود،
كشيده است تا پناه ايمني باشد.
پناهي تا شكوفه ميوه برگيرد.
گزندي نيست،كه شب ها را،
به سختي با جدالي نابرابر،پشت سر دارد.
هزاران پيچ و خم را،
يك تنه،
با شور و اميد رهايي،
پيش رو دارد.
و مي تازد چونان طوفان،
ومي بازد شب از رخسار ننگ خويش،رنگش را.
گمان دارم كه باغ سبز ايران را،
سراسر پرثمر بينم،
گمان هرگز، يقين دارم،
درخت سبزآزادي،
به ميوه مي نشيند باز.
من يقين دارم،
درخت سبزآزادي به ميوه مي نشيند باز.
سبز مثل برگ
برگ مثل ساقه
ساقه مثل ریشه
ریشه مثل خاک
خاک مثل سنگ
سنگ مثل آهن
آهن مثل فریاد
فریاد مثل سکوت
سکوت مثل زندگی
زندگی مثل مرگ
مرگ مثل آرمیدن
آرمیدن مثل روئیدن
روئیدن مثل امید
امید مثل نبرد
نبرد مثل آزادی
آزادی مثل تفکر
تفکر مثل خلق کردن
خلق کردن مثل خالق
خالق مثل خدا . . .
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 30 دقيقه قبل