رها
دیوار احساس من را، همه… کوتاه می پندارند ، اما چه می دانند ، در پس این دیوار کوتاه ، زمینش عمق فراوان دارد…
رها
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من که بغض آشنای ابر گریه می خواهد بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
رها
در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود می شود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده،بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
رها
سکوتم را نکن باور من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم من آن خرمن من آن انبار باروتم که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر
رها
خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید! خاطرات نه سر دارند و نه ته بی هوا می آیند تا خفه ات کنند می رسند... گاهی وسط یک فکر گاهی وسط یک خیابان سردت می کنند،داغت می کنند رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند!!
رها
دلم را ورق می زنم به دنبال نامی که گم شد در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی به دنبال نامی که من... -من شعرهایم که من هست و من نیست- به دنبال نامی که تو -توی آشنا- نا شناس تمام غزل ها- به دنبال نامی که او... به دنبال اویی که کو؟!
رها
کاش یکی بود که می گفت: همه ی من از آن تو باشد، وقتی دلت می گیرد...
رها
هر چه می گردم، نشانه ات را پیدا نمی کنم. گم ت کرده ام، دست خودم نبود. کاش تو غریق نجات من شوی، کاش تنها تو برایم بمانی، باور نبودنت، محال است...
رها
من، بی بهانه عاشقت شدم. پس بگذار بگویم نا گفته ها را، بگذار کنایه ها را بشنوم و ضرب المثل برداشت کنم، بگذار مجنونم بنامند، برای من،تنها، نیم نگاه تو جواب آن هاست...
رها
به تو پرواز را اموختم و رهایت کردم تا ستاره ی دنباله دار باشی.... کاش با تو از عشق می کفتم تا بیاموزی کمی وفادار باشی! بادبادک کوچک من!
رها
دل! بند ِ احساس ِ توست در روزهایی که بی قرار به یادت به وجودت به مهربانی ات چشم میدوزم برای ذره ای دوست داشتن ... ذره ای نگاه بر احوال این دل زار... ذره ای مغفرت برای بندگی این روزها ... الهی...گاهی...نگاهی.......کند
رها
اوج گرفتن در هوایی که رو به سقوطی یعنی معجزه! من ! نام این لحظه ها را میگذارم : زندگی ... ! با طعم ِتو...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبل