رها
رو تختم دراز کشیده بودم خوابم نبرد گوشیمو برداشتم sms نوشتم: خوابم نمی بره...!!ا سرد میشی بغض میکنی هیشکی نبود که براش اینو بفرستم... پاک کردم متن رو چیزی که هزاران بار تجربه کردم !!!ا خیلی حس بدیه ! خیلی بد ! بی نهایت بد ! ای کاش خدا موبایل داشت تا میشد اینجور موقع ها بهش اس ام اس کرد ! خدایا شماره موبایلت رو برام میفرستی ؟
رها
از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی ! غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...
رها
هر شب داستان عشق تو را /برایش مرور میکنم /تا کمی خوابش ببرد ... /تنهاییام روز به روز /بزرگتر میشود /مثل بغض پرصدایم...درسکوت شب
رها
بعضیها را نوشتم شعر شدند بعضیها را نتوانستم بنویسم اشک شدند بعضیها را اما نه میشد نوشت و نه ننوشت آنها را فقط زیستم !
رها
همیشه خواب تو را میبینم کشتی که لنگر میگیرد ، از چشمهای ملوانان پا به اسکله میگذاری با چمدانی از نور و مروارید . همیشه خواب تو را میبینم در بیداری و همیشه هم تو را میان مسافران گم میکنم .
رها
من ؟ دختر سکوت ... هر لحظه در برابر آئینه ی زمان .... زاده ی گرمی فصل ام ! خالی ترین نگاه ..... تنهاترین غزل ..... من دختر احساسم .. شاعر شعرهای شش ماهه ! بغض های کال .... قاصدک های به مقصد نرسیده ... عابر کوچه های بارانی .... و .... هنوز هم در روزهاي آفتابي ، دفتري خيس از کلمات دارم !
رها
و انگاه که دلت پر از حرف نا گفته است فرصتی برای لب گشودن نداری...!!! و زمانی که میتوانی سخن بگویی گویی حرفهایت در صندوقچه ای ریخته و درش قفل شده است ...
رها
غم انگيز ترين پائيز اينجاست!! در نگاه من. در حرفهاي ناگفته و تلنبار شده در سكوت سنگين شب .
رها
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد: اندوه پنهان شده در لبخندت را عشق نهان در عصبانیتت را و معنای حقیقی سکوتت را....
رها
به شدت خسته ام... دلم را به درخت گلابي همسايه خوش كرده ام... برايش اسم گذاشته ام... ميوه هايش را شمرده ام و يكي يكيشان را تميز كردم... غافل از فردا كه پسر بچه ي همسايه با چاقويي روي درخت گلابي قلبي بكشد با تير...
رها
نه تو نیستی که مرا از یاد برده ای این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند ... صحبت از فراموشی نیست صحبت از لیاقت است !
رها
دل من به تمنای توست تو حاکمی خود دانی چه صلاح توست اما رحمتی کن بر دل بی قرار من دلی که هر دم از یاد تو میتپد با یادی گاهی حتی نیم نگاهی دل بی قرارم را قراری ده
رها
وقتی امروز با چشمان خالی ام از پنجره به بیرون نگاه کردم جز تکرار دیروز چیزی نبود اما چیزی چشمانم را پر کرد چیزی به تقدس همه پاکی ها چیزی که گواه می داد امروز با دیروزم یکی نیست با تمام وجودم حسش کردم یاد کسی که همه وجودم بود و یاد او بود که چشمانم را پر از قطره های عشق کرد چیزی در دلم فریاد می زد با این که دیروز گذشت با همه دلتنگی اما امروز دلتنگ تر از دیروزم
رها
یادم باشد بگویمت… دیگر از آن لبخندهآ آن هم ناگهآنی ، نثآر چشمهآی… بیقرآرم نکنی،،، دلـــــــــــــــــــم طاقت این همه عآشقی را ندارد…
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 28 دقيقه قبل