رها
خورشید من غروب نکن سایه ها را درزمین قلب من بلندتر نکن. ترسم از آن است که نمیدانم , شب ِ ظلمت من از نبود تو خواهد بود یا از بزرگی سابه های سیاه خورشید من , همیشه بالای سرم باش
رها
دیدی دلم شکست! دیدی چینی اصل قلب خویش سپردم به دستهای خواهشت دیدی بی حواس! پایت به سنگ خورد،افتاد بر زمین...شکست دیدی چه بی صدا دلم شکست!
رها
دلم تنگ بکن فکری به حالم....به من نگو تو رویای محالم ....حتی اگه توی بیداری نمیشه بذار با تو باشم توی خیالم...(عاشق این شعرم توی آهنگ محاله از کوروس با اون سازدهی قشنگی که میزنه)
رها
روی تخته سنگی نوشته شده بود:اگرجوانی عاشق شد چه کند؟من هم زیر ان نوشتم :باید صبرکندبرای باردوم که از انجا گذرمیکردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگرصبرنداشته باشد چه کند؟من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتراست.برای بار سوم که ازانجا عبورمیکردم انتظارداشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشداما زیرتخته سنگ جوانی را مرده یافتم......(شرح حال من)
رها
اين روزها خبري نيست به جز... سير صعودي دلتنگي هاي من براي / تو/
رها
دِلْ تنگے اَم را با فاصلــہ مے نویسَمْـ تا شایدْ فاصلــہ اے بین دِلَمْـــ و تنگے بیُفـــتدْ چــہ خیالــــِ خامے اینْ مَدار فاصلــہ مُـــوَربْ اَستْ چندے كــہ بگذردْ دوباره مے شَودْ : تَــــــنْـــــــــگے ِ دِلْ
رها
وقتی چشمانم را روی هم می گذارم خواب مرا نمی برد تو را می آورد از میان فرسنگ ها فاصلهـ
رها
حـالــ دلـمــ خـوشــ نیستــــ؛ کســـی شـایــد نمــی فـهمــد! کســی شـایـد نمــی دانــد... کســی شـایـد نمــی گیــرد مــرا از دستـــ دلتنگـــی... تــو میخــوانـــــی؛ فـقـــط شعـــری و زیــر لبــــ آهستـــه مـی گویــی... عجبــــ احسـاســ زیبـایـــی... تـو همــ شـایــد نمـــی دانـــی...!
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 10 دقيقه قبل