دست از دستت که می کشم
حسرت همین روزهای کذایی
در دلم تاب می خورند
آینده چیزی نیست
که بشود پنهان اش کرد !
باید از همین جا شعر را
قیچی بزنم
هفته ها و ماه ها و سالها را رد کنم
بدوزم به یک سطر مانده به آخر ..
من حالم برای تاب آوردن خوب نیست .
از پنجرهای که نیست نگاهام را پرت میکنم کف خیابانی که اگر بود حافظ ِ راز ِ قدمهای ما میشد .. قدمهایی که نیست .. انتظار طعم دو دلی میدهد ؛ حس ِ مهبم ِ حضوری که نیامده رفته است ..
سلام...دنبالر رو دیگه زنانه مردونش نکنیم...
14 سال و 16 روز و 15 ساعت و 53 دقيقه قبلربط ک داره....ولی بازم سپــــــاس
14 سال و 16 روز و 15 ساعت و 50 دقيقه قبلدر هر حال مادوست میداریم دوست جون...

14 سال و 16 روز و 15 ساعت و 47 دقيقه قبلمـــمنـــون...دوســـت عزیـــــز

14 سال و 16 روز و 15 ساعت و 2 دقيقه قبل
14 سال و 16 روز و 15 ساعت قبل