همه ی ماها از بیوفایی معشوق زیاد شنیدیم،امافکرمیکنیم که معشوق ما وعشق مابا بقیه فرق میکنه وماهم سرنوشتمون متفاوت از عاشقای دیگست!افسوس که دست روزگاردقیقا تقدیری مشابه عشقای دیگه برامون رقم میزنه...@tahora
میدونی،امشب شنیدم یکی از بچه های دنبالر،اسمش نرگسی بود ،فوت کرده بااینکه زیاد نمیشناختمش اما دلم خیلی گرفت!دلم برای جوونیش،داغی که خانوادش دیدن،آرزوها وکارایی که میخواست انجام بده و نتونست!برای همشون میسوزه. این دنیا چقدر نامرده،اصن یه حالی دارم درحد دق.
خدایی بعضی ازآدما،البته بظاهر آدم،تفکرم رو نسبت به هرچی عشق و عاشقه بهم میریزن!اونا باکارایی که میکنن،باعث میشن که به هرچی عشق و آدم عاشق حس بدبینی پیداکنم! همین آدمای بظاهر عاشق خوب بلدن برای عشقشون وترک اون بهونه بتراشن!بدون اینکه برگردن وببینن که چطوری بایه حرف یا عمل بیرحمانه دنیای یه نفررو زیرو رو وداغون میکنن.افرادی که خبر دارن این آدمی که دنیاشو خراب کردن قبلا یبار دیگه ضربه خورده بوده وبزور خودش رو سرپا کرده،واونا باهزار فریب و دروغ دوباره همون کارو تکرار میکنن،آهای آدمهای بظاهر عاشق،شکستن قلب یه آدم عرش خدارو هم بلرزه درمیاره،پس منتظر عقوبتش باشید...
تنها نشسته ام . . . در اتاقم و به خودم فکر میکنم ، و بغض می کنم ! هیچکس مرا را به یاد نمی آورد ! این همه آدم ، روی کهکشان به این بزرگی ! و من . . . حتی آرزوی ِ یکی نبودم . . .!
- این آقایون محترم همچین میگن دخترای امروزی آشپزی بلد نیستن، خونه داری بلد نیستن که یکی ندونه انگار خودشون مثل مردای قدیم میرن از صبح کار میکنن تا بوق سگ!! بابا شماها رو که باید با بیل ساعت 12 از زیر پتو بیرون آورد!(با عرض معذرت ازقایون)
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است. رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند. مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد. یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید. مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!
تا سن13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری میشستم جلوی تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!