رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد , من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید , من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگیم می فهمد
رضارنج بران
خريد اينترنتي طرف براي اولين بار مي خواست خريد اينترنتي کنه.... . . . . . . . . . الان دو روزه کارت عابر بانکش گير کرده توي سي دي رام !!!
رضارنج بران
فقر روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!» پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟» پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!» پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟» پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!» در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم
رضارنج بران
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد این دلتنگی همیشه از دوری به معنای فاصله نیست بلکه گاه بخاطر ندیدن تصوریست که قبلا از کسی داشتی و الان دیگر اونو نمیبینی وقتي دهکده اي مي سوزد همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي مي سوزد کسي حتي شعله اش را نمي بيند
رضارنج بران
ای کاش هم ی عشقها مثل عشق نابینا بود نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوري؟ تو که نمي بيني ! نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
رضارنج بران
تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید می گرفتم و سراغ تو را از وسعت دور دریاها
رضارنج بران
تمام عشق ات به تمامی به من هجوم آورده تمام عشقی که نداشتم ات هرگز و دارم اش همیشه تمام عاشقانه های زمین به من هجوم آورده اند و من بی سلاح بی دفاع به روزهای بی بوسه ای فکر می کنم که رفتن ات نصیب ام کرد نمیگویم برگرد که خود رفته را برگرد گفتن نابجاست می گویم تو نبض همه ی زایش های منی هجوم بی امان ات را به تسلیم بی امان ام نظاره کن
رضارنج بران
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه /من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
رضارنج بران
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد