دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رضارنج بران

09351910637 www.sunbandar.ir درباره »
رضارنج بران
مرد - مجرد
امتیاز: 12007

دنبال‌شدگان

(1014 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(548 کاربر)

گروه‌ها

(120 گروه)

بازدید

رضارنج بران
رضارنج بران

نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..

رضارنج بران
normal_Avazak_ir-Love769.jpg رضارنج بران

رضارنج بران
d995399465277ef2e485_4.jpg رضارنج بران

رضارنج بران
normal_file1825.JPG رضارنج بران

مسافر
مسافر

تن های هرزه را سنگسار می کنند غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه... فروغ فرخزاد

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضارنج بران
رضارنج بران

همبستر... باهاش همبستر شدم همه بهم گفتن هرزه شدی. هیچ کس باور نمیکرد من اینکارو کردم ولی هیچ کس نمیدونست دلیلم واسه این کار چی بود. من دلیلم ارضا شدن یا خالی کردن خودم نبود. من چیزایی میخواستم ببینم که فقط با همبستر شدن باهاش میتونستم اونا رو ببینم. من دوستش داشتم. من گرمی تنشو میخواستم اون گرمیی که هیچ وقت نمیتونستم از روی لباس حسش کنم پس مجبور شدم لختش کنم. من از عشقش آتیش گرفته بودم قلبم داشت به سمتش کشیده می شد میخواستم قلبم و نزدیک قلبش کنم پس مجبور شدم روش بخوابم. من اون موقع میخواستم صدای قلبشو بشنوم پس مجبور شدم بدنشو نوازش کنم تا ضربان قلبش بره بالا تا اون موقع بتونم صدای اون قلب قشنگشو واضح بشنوم. من میخواستم عشقشو بچشم پس مجبور شدم ازش لب بگیرم تا طعم عشقشو بچشم. من مجبور شدم همه کارارو انجام بدم... ولی من هرزه نبودم من عاشق بودم

رضارنج بران
رضارنج بران

دانستم .... كوهستان عاشق است و عشقش مقدس كه معشوقش خداست . اين من و تو هستيم كه دشت مصفاي زندگيمان را كوهستاني صعب العبورمي بينيم. زندگي بدون من هم جاري ست پس بايد كاري كنم ، تا در سيال عظيمش با من برخورد و مرا هم با خود جاري كند . نبايد آنقدر تكراري شوم كه روزمرگي را از حفظ انجام دهم بايد بگذارم دلم حرف تازه اي بزند . به وقت بوييدن گل ها بايد رويشان را هم ببوسم تا مهر ، معني شود . اگر اذان از خشكسالي صداقت ترك برداشت وضو را بهانه قرار ندهم، تيمم كنم و نماز بگذارم. نبايد زبانم راوي روايت هاي مگوي باشد ولي شانه هايم ، تكيه گاهي براي آن كه كس است اما بي كس . نگويم ، تا وقتي كه ، حرفم حرف باشد و طنين و محتوي، تا بتواند تمامي صداها را تبديل به سكوت كند . اگر خورشيد را بنويسم ، آفتاب مي شود ابر را بخوانم باران مي بارد پس مي توانم رنگين كماني از زيبايي خلق كنم و زندگيم را بسازم .

rozita
rozita

منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه"

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضارنج بران
رضارنج بران

هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى خواهد بود

رضارنج بران
رضارنج بران

هیچ بنده ‏اى حقیقت ایمانش را كامل نمى ‏كند مگر این كه در او سه خصلت باشد: دین‏ شناسى، تدبر نیكو در زندگى، و شكیبایى در مصیبت‏ها و بلاها

رضارنج بران
رضارنج بران

به دیدن یكدیگر روید تا یكدیگر را دوست داشته باشید و دست یكدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.

رضارنج بران
رضارنج بران

* عبادت و بندگي خداوند به کثرت نماز و روزه نيست، بلکه به بسيار انديشيدن در امر آفرينش خداوند است

رضارنج بران
رضارنج بران

به نام بی نام او بیا تا شروع كنیم در امتداد شب نشینیم و طلوع كنیم مهم نیست چگونه و چطور و چند به یك تلنگر ساده بیا تا رجوع كنیم ببین كه خاك چگونه به سجده افتاده است چرا غرور و تفاخر، بیا تا ركوع كنیم

رضارنج بران
رضارنج بران

سه میهمان ناخوانده زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید. آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند. زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ دختر خانواده که

رضارنج بران
رضارنج بران

اگه روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است که فرشته ها برایم دعا می کنند که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است که فردا منتظرم می ماند که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد اگه روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکیها و من ... تنها ... نیستم

رضارنج بران
رضارنج بران

تا شـــــــــــــقـــــایق هست زنــــــــــــــــدگی باید کرد