رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
برای دوست داشتنت محتاج دیدنت نیستم... اگر چه نگاهت آرامم می کند محتاج سخن گفتن با تو نیستم... اگر چه صدایت دلم را می لرزاند محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم... اگر چه برای تکیه کردن ، شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است! دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم دوست دارم بدانی ، حتی اگر کنارم نباشی ... باز هم ، نگاهت می کنم ... صدایت را می شنوم ... به تو تکیه می کنم همیشه با منی ، و همیشه با تو هستم، هر جا که باشی...
رضارنج بران
خدای من... نمی دانم دل آدم های این روزگار را کوچک آفریدی یا غم ها خیلی بزرگ هستند..
رضارنج بران
کسے چــــہ مے داند امــروز چنــد بار فرو ریختم ..از دیدن کسے کــه ، تنهــا لباسش شبیــــہ بــہ " تــو " بــود [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 4:4 بعد از ظهر ] [ نسیم عشق ] نظر بدهید
رضارنج بران
چشم ها را شستم جور دیگر دیدم.. باز هم فرقی نداشت تو همان بودی که باید دوست داشت...!
رضارنج بران
سرم را شاید دیگران گرم کنند... اما وقتی تو نیستی... هیچ کس دلم را گرم نمی کند...
رضارنج بران
دلم هوس صاعقه کرده است از آن رعد و برقها که از ترس میپرم در آغوش امن تو...
رضارنج بران
حال من خوبست ... همين كه مي دانم يك جايي از اين دنيا وجود داري ... فقط يك تاريخي را وعده بده ... كه برگ هاي تقويم را عاشقانه پاره كنم ... مثلا اينكه صد سال ديگه ... ممكن است بيايي ...
رضارنج بران
مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني.. مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من قصه عشق كهنه ام را مو به مو از بر كني......
رضارنج بران
خدایا............... امروز روی دیواری خوندم : وقتی مشکل بزرگی داریم نباید به خدا بگیم خدایا من مشکل بزرگ دارم باید به مشکل بزرگمون بگیم من خدا رو دارم
رضارنج بران
دیدی بچه ها ی ذره که راه میرن خسته میشن، باالتماس به بزرگترانگاه میکنن دستاشونو بالا میگیرن، ی کمی هم ناله چاشنی صداشون میکنن ومیگن: منو بغل... حالا من خسته شدم. دلم نمیخواد تنهایی راه برم، میخوام یکی مدتی جورمو بکشه، میخوام "بغل" بشم... خدایا.... منوبغل...
رضارنج بران
خواهم که سری باشم ، تو تاج سرم باشی / تا خاک رهی باشم ، تو رهگذرم باشی . . .
رضارنج بران
با عشق دوست ماند و با یار بیقراری / از دوست درد ماند و از یار یادگاری . . .
رضارنج بران
تو صمیمی تر از آنی که دلم میپنداشت / دل تو با همه آینه ها نسبت داشت تو همان ساده سرسبز نجیبی که / خدا در میان دل پاکت ، صدف آینه کاشت . . .
رضارنج بران
آرام بخوان ، چون اهسته نوشتم / با دل بخوان ، چون با دل نوشتم دوستت دارم . . .
رضارنج بران
کاش پرده میدانست تا زمانی که پنجره باز است ، فرصت پرواز دارد . . .