رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
* عبادت و بندگي خداوند به کثرت نماز و روزه نيست، بلکه به بسيار انديشيدن در امر آفرينش خداوند است
رضارنج بران
به نام بی نام او بیا تا شروع كنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع كنیم
مهم نیست چگونه و چطور و چند
به یك تلنگر ساده بیا تا رجوع كنیم
ببین كه خاك چگونه به سجده افتاده است
چرا غرور و تفاخر، بیا تا ركوع كنیم
رضارنج بران
سه میهمان ناخوانده زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید. آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند. زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ دختر خانواده که
رضارنج بران
اگه روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است که فرشته ها برایم دعا می کنند که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است که فردا منتظرم می ماند که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد اگه روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکیها و من ... تنها ... نیستم
رضارنج بران
تا شـــــــــــــقـــــایق هست زنــــــــــــــــدگی باید کرد
رضارنج بران
غمگین تر از زمستان کیست ؟ پاییز.. او هیچ گاه بهار را ندیده است…
رضارنج بران
به چه می خندی به چه می خندی تو به مفهوم غم انگیزه جدایی... یا به پیروزی خویش یا به دل ساده ی من که تو را باور کرد خنده دار است بخند
رضارنج بران
فراموشی فراموش شده ام... مثل سیب های باغ، تنهازمانی من را به یاد خواهی آورد که دستی غریب برای چیدن من بلند شده باشد....
رضارنج بران
گل روز اول گل سرخی برام آوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم روز دوم گل زردی آوردی گفتی دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی آوردی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود
رضارنج بران
عشق هر روز این عشق یکطرفه راطی میکنیم یکبار هم تو گام بردار نترس جریمه اش بامن!!!!
رضارنج بران
ما این (من) و(تو) حاصل تفریق ماست پس تو هم با من بیا تا (ما) شویم حاصل جمع تمام قطره ها می شود دریا بیا دریا شویم.
رضارنج بران
چرا؟ به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟ چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟ چرا باید به تنهایی دوباره بی تو بگردم؟ کجای جاده بد بودم کجای قصه بد کردم؟ سراغم را نمیگیری چه شد افتادم از چشمت؟
رضارنج بران
خاطره خاطره فقط یک عکس می ماند فقط یک یاد می ماند ز بودن ها فقط یک روز میبینی که او رفته فقط بر روی کاغذ نقش خطش را تو می خوانی فقط بر روی قابی جای پایش را تو میبینی به هر جا بنگری او را نمی بینی بجز یک عکس و یک نام وتنها خاطره می ماند و بس.........
رضارنج بران
سردی خیلی از یخ کردن های ما از سردی نیست٬ لحن بعضی از آدم ها زمستانیست.
رضارنج بران
دنیا دنیای بی رحمیست چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزانی می شویم چاره کم کردن رابطه است که لااقل به مفت نفروشنمان.......