رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
جواب عشق چیست جز عشق؟؟؟؟؟؟ جواب سلام را با علیک بده جواب تشکر را با تواضع جواب کینه را با گذشت جواب بی مهری را با محبت جواب ترس را با جرات جواب دروغ را با راستی جواب دشمنی را با دوستی جواب زشتی را با زیبایی جواب توهم را با روشنی جواب خشم را با صبوری جواب سرد را به گرمی جواب نامردی را با مردانگی جواب همدلی را با رازداری جواب پشتکار را با تشویق جواب بی تفاوتی را با التفات جواب یکرنگی را بااطمینان جواب مسئولیت را با وجدان جواب حسادت را با اغماض جواب خواهش را بی غرور جواب دورنگی را با خلوص جواب بی ادب را با سکوت جواب لبخند را با خنده جواب دلمرده را با امید جواب منتظر را با امید جواب گناه را با بخشش و جواب عشق چیست جز عشق؟؟؟ هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار. مطمئن باش هر جوابی که بدهی یه روزی، یه جوری، یه جایی به تو باز می گردد.
رضارنج بران
خدایا........... گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت:حتی از من؟ گفتم خدایا دلم را ربودندگفت:پیش از من؟! گفتم خدایا چقدر دوری؟گفت:تو یا من؟ گفتم خدایا تنهاترینم گفت:بیشتر از من؟ گفتم خدایا کمک خواستم گفت:از غیر از من؟ گفتم خدایا دوستت دارم گفت:بیش از من؟ گفتم خدایا اینقدر نگو من گفت:من توام وتو منی
رضارنج بران
سرکلاس معلم دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند!
رضارنج بران
گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غم ها
رضارنج بران
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره
رضارنج بران
کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــي به رويش دست ميکشيدم تــو از درونش با آرزوي من بيرون مي آمدي!
رضارنج بران
همــه چــيـز بــا تــو شــروع شــد ! امــــا هــيـچ چــيـز بــدون تــــو تـمــام نـمـی شـــود حـــتـی هــمـيـن دلــتـنـگــی هــای مـــن!
رضارنج بران
مسافر ....... توهرگزدلتنگی چشمانم راندیدی........ وتصویرخاموشی قلبم رادرروشنای آرزوهایت.............. برومسافر............. جاده قدم های تورادلتنگ است...............
رضارنج بران
آرامم،مثل مزرعه ای که محصولش راملخ هاخورده اند............ دیگرنگران داس هانیستم...............
رضارنج بران
کاش میدیدی که با باران رقابت ها کنم خواب رفتن را به پای اشک عادت ها کنم کاش میدیدی که در نیمه شب یلدای سرد با خیال گرم آغوشت رفاقت ها کنم
رضارنج بران
هوس کوچ به سرم زده, شاید هم هجرت.... نمیدانم! از این بی دلی ها خسته شده ام دستانم را به دستان هیچکس می سپارم و درد دل می کنم با درختان دیوانگی هم عالمی دارد......
رضارنج بران
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق قلب مرا تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو
رضارنج بران
اهل كجايي... کاشکی ندونی وقتی که میرم کاشکی ندونی بی تو میمیرم مرگ قناری دیدن نداره گلی که خشکید چیدن نداره میرم از اینجا وقتی که خوابی من اهل خشکی تو اهل آبی این نامه از دختر کویره وقتی میخونیش که خیلی دیره میرم از اینجا با پای خسته با چشمی گریون قلبی شکسته بغضی هنوزم مونده تو سینه دوری چه سخته قسمت همینه
رضارنج بران
منو محتاج كردي به عشق در زدن هات/ به آهنگ قدم هات /به گرمی نفس هات / منو محتاج کردی به روبروت نشستن/ به گوش دادن به حرفات / نگاه کردن به چشمات / منو محتاج کردی به واژه های تازه تو شعر هر ترانه / به شعری عاشقانه منو محتاج کردی از آن روزی که ای عشق تو در قلبم نشستی / به عشقی جاودانه منو محتاج کردی میرفتم رو به چشمه میدیدم که سرابه / میرفتم سوی بختم میدیدم خوابه خوابه به هرکس که میگفتم چه میدونی از عشق / میدیدم که سوالم همیشه بی جوابه برای دل سپردن ما که غرق نیازیم / کمک کن تا بهشتو تو این دنیا بسازیم میون اهل احساس دلم در جستجو بود / مثل تو پیدا کردن برام یک آرزو بود
رضارنج بران
چشم انتظار:::::: صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودمتا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟ اميد داشتم هنوز باشد اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم يك مشت خاطره بود يك مشت دفتر خاطرات يك مشت خاك...! و آن چيزي كه از من مانده بود حسرت بود آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... ! آيا چنين بود ... ؟ ... ! دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم باز شروع به گشتن كردم شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود هيچ نشاني از عشق نديدم ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود آن گل سرخ خشكيده نشده بود و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم بي انكه بدانم عشق در د