نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
کاش بدانی... اگر گاهی اوقات بی دلیل قهر میکنم به خاطر این است که دستانم را محکم تر بگیری و بگویی: بمان... نه این که شانه هایت را بالا بیندازی و بگویی: هرجور راحتی..
باران که میبارد... باید آغوشی باشد... پنجرهی نیمه بازی... موسیقی باران... بوی ...خاک... سرمای هوا... گرهی کور دستها و پاها... گرمای عریان عاشقی... صدای تپش قلبها... خواب هشیار عصرانه... باران که میبارد... باید کسی باشد
در نقطه ای کور از دفتر آرزوهامان حسی ناشناخته مدفون شده بود حسی که دلتنگی هامان را به رخ میکشید بر سر مزارش که رفتیم دیدیم بر تَن سنگی بی حُزنش تفسیر خاموش این کلام را: «باید عادت کنیم که عادت نکنیم»
گاه می اندیشم... خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟؟؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تورا کاشکی می دیدیم... شانه بالا زدنت را -بی قید- و تکان دادن دستت که -مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر را که عجیب!!! - عاقبت مرد؟ افســـوس!!! من با خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...؟ "
بخدا دلم برای تک تک لحظات با تو بودن تنگ شده ...حتی اگر برایم جیغ بکشی و منو دعوا کنی... حتی اگر باهام قهر کنی و برای این بدبخت زهر مار بنویسی! دل تنگم ...دل تنگ ...شدید