با گریه های یکریز ، یکریز ... مثل ثانیه های گریز با روزهای ریخته در پی باد با هفته های رفته با فصل های سوخته با سال های سخت رفتیم و ... سوختیم و ... فرو ریختیم ! با اعتماد خاطره ای در یاد امّا . . . آن اتفاق ساده نیفتاد " قیصر امین پور "
نشسته بود ؛ روی تخت آهنی و درد را... میجویید.. از زیر ناخن های کبود و شکسته اش؛؛ و ناگهان ، تف میکرد... روی زندگی لجن گرفته ی ، زیر ملحفه سفیدش،، و عرق به خون کشیده شده اش ،، سوز می آورد،،، زندگی زخمی اش را ،،زندگی ای که باید ، به اجبار یک شهر،، برای زنده ماندن قلب از کار ایستاده اش ،، با خواندن آدم های بی روح توی کتاب..
@aloNE** ....... برای حزن و اندوهت و برای شادیت ؛؛ هیچچیز آمدنت را در روزهای آفتابی عقب نمیاندازد ؛؛ و وقتی طوفان زوزه میکشد ؛؛ میتوانی اینجا گریهکنی و درد و دل کنی و در مجاورت زیباییها بخندی ؛؛ و هیچچیز مانع رفتن تو نیست ؛؛ من این جایم ؛؛ تو فقط بیا و برو...!!
وقتی نه دستی برای گرفتن است، نه آغوشی برای گریه، نه شانهای برای تکیه؛ انتظار نداشته باش خندهام واقعی باشد مادر !!! می خندم تا تو آرام باشی… این روزها فقط زندهام تا دیگران زندگی کنند ...
@✿.•*´BITA ✿.•*´ ....... گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد، زمان حالت را بگذران، وبدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز ... شک هایت را باور نکن، وهیچگاه به باورهایت شک نکن... زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی...!!