همیشه "بدترین" ضربه هارو از کسایی خوردم که برام "بهترین" بودن، نه که بهترین باشنا، ما خودمونو پیششون "کوچیک" کردیم اونا "بزرگ" شدن وگرنه بهتر از اونا زیاد بود/دسخط خودم
سالها بعد ، من در کنار یک مرد زندگی میکنم ، مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، مردی که شاید من زنِ روياهاش باشم اما ، اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ، رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ... جسمم کنار اون میخوابه اما ، افکارم در کنار تو . سالها بعد ، بي هوا وقتی یادت ميوفتم ، فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ .... شاید اسم تورو گداشتم روی پسرم ، سالها بعد ، من زنیم که از عذاب وجدان داره ميميره ، زنی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک مرد دیگست ، زنی که به دوست داشتن های مرد دیگه پاسخ میده اما ، نه از ته دل ...
تا حالا که از همه همسنام رد شدم / رو پای خودم وایسادم و مرد شدم/ همین که خوبیام بیش از حد شدن/ یه سری از رفیقام تو زرد شدن / رفتن و برگشتن و من خر شدم/ داد زدن تو سرم و من کر شدم / ولی آخر سر آدم شدم و توی تنهایی خودم از هر حد و مرزی رد شدم تا شدم بابا مانی عریان