reza_stm
درسته که اکثر رفیقام پدر نشدن ولی مرد که هستن ، روز مرد مبارک
reza_stm
سلامی به رنگ نیمه شب ......
reza_stm
یعنی از بس من این آهنگ رو دوس دارم هی میرم تو پروفایل خودم گوش میکنمش دلم واسه پروفایل خودم تنگ میشه
reza_stm
به کوی میکده گریان و سر فکنده روم .... چرا که شرم همی آیدم از حاصل خویش
reza_stm
دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمند نشسته بر اسب سفید می اومد از کوه و کمر می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
reza_stm
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
reza_stm
امشب اگر قبول نشود دعا از عجایب است
زیرا كه عرش گشوده، لیلة الرغائب است
ما را مكن فراموش به گاه سجده ات
حاجت نخست، ظهور آن یار غائب است
reza_stm
هیچ وقت فکر نمی کردم ؛ که چیزی تو این دنیا پیدا بشه که جویدنش ، از جویدن آدامس خرسی هم بیشتر کیف بده ... تا اینکه خرخره ی " اســــتاد ریاضی " نظرم رو عوض کرد
reza_stm
هنگام شب آمد دل در طلب آمد جانم به لب آمد که غم تو بسر نشود
reza_stm
تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت " آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتیارو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید" قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نبومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری, شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟ پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟ تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید, حالا از من هی غلط کردم و من پسرش نیستم, باور نمی کردن که, آخر چک و نوشتم دادم دستش, اومدم از زنه خدافظی کنم ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی لاشی بود تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر
reza_stm
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد ..... گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
reza_stm
یاران چهچاره سازم با این دل رمیده ؟؟؟
reza_stm
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان,روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد,قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین,دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخته ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت،براش نوشته بودم . . . . . . . . خیـــــــلی پَستی