دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

sahar
زن - مجرد
امتیاز: 634

دنبال‌شدگان

(58 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(160 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

sahar
sahar
توسط موبایل در بروبکس توییت

در کلاس ادبیات معلم گفت فعل رفتن را صرف کن رفتم... رفتی... رفت... ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد میزند خب بعد ادامه بده ومن میگویم رفت...رفت...رفت رفت ودلم راشکست

sahar
sahar

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

sahar
sahar

سلام...

sahar
sahar

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی ... هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . . یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..

sahar
sahar

چقدر گرفته دلت ،مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی دچار یعنی؟

sahar
sahar

سلام دوستان

sahar
sahar
توسط موبایل

پشت چراغ قرمز پسرک باچشمانی معصوم ودستانی کوچک گفت: چسب زخم نمیخواهید؟ پنج تاصدتومن آهی کشیدم وباخود گفتم تمام چسب زخمهایت راهم که بخرم نه زخمهای من خوب میشودنه زخمهای تو

sahar
sahar
توسط موبایل

سلام.به همه دوستان.امیدوارم روزخوبی داشته باشید.

sahar
sahar

قامت واژه‌های دریای عشق کوتاه است برای سرودن بلند معنایت

sahar
sahar

شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر گر به شادی تو دل های دگر گردد شاد

sahar
sahar

هرچقدر انسانها را بيشتر مي شناسم گرگها را بيشتر تحسين مي کنم

sahar
sahar

ايستگاه خدا قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري

sahar
sahar

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

sahar
sahar

چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را.

sahar
sahar

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری .