. . . ماهی ِ توی ِ تُنگ ک خوابش میبرد , بلند میشوم ُ قدم هایم را میشمرم
یک , دو , سه , چاهار . .
میبینی ؟ تو ک نباشی همین میشود ,
من خواب هایم جیره بندی میشود ,
اُتاق بوی گوگرد یادش میرود ,
قهوه ی روی میز هم گرمی ِ لبانت را . .
با این همه پاهایم ک خسته شد میتوانم جای یک سرباز هم پُست بدهم در یک چاردیواری یک در یک با بهانه بیدار باش ِ نامه های آب رفته ی معشوقه اَم
یا یک دایناسور ِ نسبتا تنها پُشت ِ میز ِ دو نفره ی یک کافه ی دور اُفتاده , گوشه ی جنگل ک هنوز شک دارد منقرض شده یا نه . .
از دور ک نگاه میکنم چقدر اندر اَحوالات ِ من تشریف دارند چ برسد از نزدیک . .
تمام ِ راه ِ رفته را بی هیچ حرفُ سربازُ دایناسوری بر میگردم ب اُتاق , ترجیحا پُشت ِ چپ ترین پنجره اَش می ایستم و تو را میبینم ک میایی , بر میگردم ُ چشم میدوزم ب در , قدم هایت را میشمرم . .
یک , دو , . . . , شصتُ هفت , شصتُ هشت !!
در ک باز میشود , تو ک میآیی , اُتاق خیس ِ باران میشود , اَما این بار محض ِ رضای آن ماهی ِ زبان بسته هم ک شده نَ میخواهم چتر بگیری خیسی ـاَت را نَ میخواهم چترم کنی آغوشت را . .
فقط دوست دارم بیآییُ رو ب رویم بنشینیُ از نمیدانم کجا برایم یک کف ِ دست لبخند ِ کش دارُ اَحیانا مُضحکی را بیاوری ُ بزنی. .
و من بی خواب تر از همیشه نگاهت کنمُ فرض کنم ک هنوز چشما ـهآیم را دوست داری . .
بعد هم چراغ را خاموش کنمُ بروم . .
و تمرین کنم از شصتُ هشتمین قدم ب آنور باید یک چیزهایی را یادم برود . . /